اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٧١ - من كلام الحكماء و الدعاة
پى [او] ميدويد. چون بقبيله احنف نزديك رسيد، احنف بايستاد و گفت: اگر چيزى در دل تو مانده است بگو، كه اگر فراتر روى سفيهان قبيله بشنوند جواب تو باز دهند.
(٣٧) و قيل لآخر، و كان له غلام سوء: لم تمسك هذا الغلام! قال: لأن اتعلّم[١] عليه الحلم. ترجمه: ديگرى را گفتند. او غلامى بد داشت، كه: چرا اين غلام را ميدارى؟! گفت: تا حلم برو بياموزم.
(٣٨) و من نظائره ما روى: انّ مولانا عليّا عليه السّلام دعا غلاما فلم يجبه [ثمّ دعاه ثانيا فلم يجبه، ثمّ دعاه ثالثا فلم يجبه.]
فقام اليه فرآه مضطجعا.
فقال له: اما تسمع يا غلام؟ قال نعم. قال فما حملك على ترك جوابى؟ قال: امنت عقوبتك فتكاسلت. فقال له: امض، فانت حرّ لوجه اللّه! ترجمه: و از امثال اين حكايات آنست كه روايت كنند كه مولانا على غلامى را بخواند، جواب نداد، ديگر بار بخواند، جواب نداد، سيم بار بخواند، جواب نداد. برخواست و بنزديك او شد، او را يافت خفته. گفت:
اى غلام آواز من نمىشنيدى؟ گفت: شنيدم. گفت: چرا جواب ندادى؟ گفت: از عقوبت تو ايمن بودم كاهلى ميكردم. مولانا گفت: برو كه تو را آزاد كردم.
[١]اصل: تعلم.