اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٥٢ - من كلام الحكماء و الدعاة
دهن ديو جانس جمع شده بود، برنگريست خانه و آلات در غايت حسن يافت، و خداوند خانه را در غايت نقصان و نادانى، خدو بروى صاحب خانه افكند. مرد در خشم شد. حكيم گفت: من اين فعل از آن كردم كه قاعده آن باشد كه مردمان خدو ببدترين موضعى افكنند [كه بر گرداگرد آنها است، و من آنچه] كه بر گرداگرد منست، همه در غايت حسن يافتم، هر يكى در جنس خود شريفترين چيزى بود، هيچ از آن مستحق آن نبود كه خدو برو افكنند، و تو را چنان يافتم كه ترك تاديب و رياضت و تطهر نفس [كردهاى]، تا خسيسترين نوع شدهاى، پس از همه تو بموضع خدو اولى باشى.
(١٧) و اهدى ناووس البطريق الى الاسكندر بحضرة ديوجانس هديّة، فقال له الاسكندر: لم لا تهدى انت ايضا الينا؟
فقال: ما يهديه ناوس اليك فمنك، و من فواضل مالك، و ما أهديه اليك فمن غير مالك، فبين هديّتنا فرق. ترجمه: ناووسى در پيش ديوجانس هديهاى بنزديك اسكندر آورد. او را گفت: چرا نيز ما را هديهاى نياوردى بهيچ وقت؟ ديوجانس گفت: آنچه ناووسى ميآورد هم از آن تو است، و از فضل ماليست كه تو باو ميدهى، و آنچه من بهديه ميآورم از مال تو نيست، پس ميان هديه من و هديه او فرقى تمام است. يعنى: علم و حكمت.
(١٨) لمّا فتح الاسكندر مدينة طلب حكيما فوجده راقدا فى ظلّ شجرة قد اثقله النّوم، فدنا منه، و ركله برجله، فوثب مذعورا، و نظر الى الملك قائما على رأسه، فقال له: لقد روّعتنى