تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١١٧
مىشود، سپس مبدل به يك «ملكه» مىگردد و جزء بافت جان انسان مىشود، گاه كارش به جائى مىرسد كه بازگشت براى او ممكن نيست، اما چون خود آگاهانه اين راه را انتخاب كرده است مسئول تمام عواقب آن مىباشد بى آن كه جبر لازم آيد، درست همانند كسى كه آگاهانه با وسيلهاى چشم و گوش خود را كور و كر مىكند تا چيزى را نبيند و نشنود.
و اگر مىبينيم اينها به خدا نسبت داده شده است به خاطر آن است كه خداوند اين خاصيت را در اين گونه اعمال نهاده است (دقت كنيد).
عكس اين مطلب نيز در قوانين آفرينش كاملًا مشهود است، يعنى كسى كه پاكى و تقوا، درستى و راستى را پيشه كند، خداوند حس تشخيص او را قوىتر مىسازد و درك و ديد و روشنبينى خاصى به او مىبخشد، چنان كه در سوره «انفال» آيه ٢٩ مىخوانيم: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً: «اى مؤمنان اگر تقوا پيشه كنيد خداوند فرقان يعنى وسيله تشخيص حق از باطل را به شما عطا مىكند».
اين حقيقت را در زندگى روزمره خود نيز، آزمودهايم، افرادى هستند كه عمل خلافى را شروع مىكنند، در آغاز خودشان معترفاند كه صد در صد خلافكار و گنهكارند، و به همين دليل از كار خود ناراحتند، ولى كم كم كه با آن انس مىگيرند اين ناراحتى از بين مىرود، و در مراحل بالاتر گاهى كارشان به جائى مىرسد كه نه تنها ناراحت نيستند كه خوشحالند و آن را وظيفه انسانى و يا وظيفه دينى خود مىشمرند!
در حالات «حجاج بن يوسف» آن ابَر جنايتكار روزگار مىخوانيم: براى توجيه جنايات هولناكش مىگفت: اين مردم گنهكارند من بايد بر آنها مسلط باشم و به آنها ستم كنم؛ چرا كه مستحقاند، گوئى اين همه قتل و خونريزى و