تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٠٣
مرگ به معنى فنا و نابودى نيست، بلكه يكى از مراحل تكاملى انسان و دريچهاى است به جهان وسيعتر و پهناورتر.
در حالى كه يك فرد مادّى معتقد است: جهان هستى محدود است به آنچه ما مىبينيم و علوم طبيعى براى ما ثابت كرده است.
قوانين طبيعت يك سلسله قوانين جبرى است كه بدون هيچ گونه نقشه و برنامهاى پديد آورنده اين جهان است.
نيروى خلاقه عالم حتى به اندازه يك كودك خردسال هم عقل و شعور ندارد.
بشر جزئى از طبيعت است و پس از مرگ، همه چيز پايان مىگيرد، بدن او متلاشى مىگردد، و اجزاى آن بار ديگر به مواد طبيعى مىپيوندند، بقائى براى انسان نيست و ميان او و حيوان چندان فاصلهاى وجود ندارد. «١»
آيا اين دو انسان، با اين دو طرز تفكر، با هم قابل مقايسهاند؟! آيا خط سير زندگى و رفتار آنها در اجتماع يكسان است؟
اولى نمىتواند از حق، عدالت، خيرخواهى و كمك به ديگران صرفنظر كند.
و دومى دليلى براى هيچ گونه از اين امور نمىبيند، مگر آنچه در زندگى مادى او براى امروز يا فردا اثر داشته باشد، به همين دليل، در دنياى مؤمنان راستين برادرى است و تفاهم، پاكى است و تعاون.
در حالى كه در دنيائى كه مادّىگرى بر آن حكومت مىكند، استعمار است و استثمار، خونريزى است و غارت و چپاول، و اگر مىبينيم قرآن نقطه شروع تقوا را در آيات فوق، ايمان به غيب دانسته، دليلش همين است.