تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٤٠
عالم دير به او بشارت داد: در همين ايام در ميان ملت عرب پيامبرى ظهور خواهد كرد كه از تمام انبياء برتر است، عالم مزبور اضافه كرد: من پير شدهام، خيال نمىكنم او را درك نمايم، ولى تو جوانى اميدوارم او را درك كنى ولى اين را نيز بدان كه اين پيامبر نشانههائى دارد از جمله، نشانه خاصى بر شانه او است، او صدقه نمىگيرد، اما هديه را قبول مىكند.
***
در بازگشت آنها به سوى «موصل» در اثر جريان ناگوارى كه پيش آمد سلمان عالم دير را در بيابان گم كرد.
دو مرد عرب از قبيله «بنى كلب» رسيدند، سلمان را اسير كرده، بر شتر سوار نموده به «مدينه» بردند و او را به زنى از قبيله «جُهينه» فروختند!
سلمان و غلام ديگر آن زن، به نوبت روزها گله او را به چرا مىبردند، سلمان در اين مدت، مبلغى پول جمعآورى كرد و انتظار بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را مىكشيد.
در يكى از روزها كه مشغول چرانيدن گله بود، رفيقش رسيد و گفت: خبر دارى؟ امروز شخصى وارد «مدينه» شده، تصور مىكند پيامبر و فرستاده خدا است؟!
سلمان به رفيقش گفت: تو اينجا باش تا من بازگردم، سلمان وارد شهر شد، در جلسه پيامبر حضور پيدا كرد، اطراف پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىچرخيد و منتظر بود پيراهن پيامبر كنار برود و نشانه مخصوص را در شانه او مشاهده كند.
پيامبر صلى الله عليه و آله متوجه خواسته او شد، لباس را كنار زد، سلمان نشانه مزبور يعنى اولين نشانه را يافت، سپس به بازار رفت، گوسفند و مقدارى نان خريد و خدمت پيامبر آورد.