تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٣١
اينها كه به خاطر داشتن دو چهره مختلف، منافق ناميده مىشوند، «١» خطرناكترين دشمنان انقلاباند؛ زيرا موضع آنها كاملًا مشخص نيست، تا مردم انقلابى آنها را بشناسند و از خود طرد كنند، بلكه در لابلاى صفوف مردم پاك و راستين، و حتى گاهى در پستهاى حساس نفوذ مىكنند.
انقلاب اسلام، نيز در برابر چنين گروهى قرار گرفت، يعنى تا زمانى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از «مكّه» به «مدينه» هجرت نكرده بود، مسلمانان حكومتى تشكيل نداده بودند.
اما پس از ورود پيامبر صلى الله عليه و آله به «مدينه»، نخستين پايه حكومت اسلامى گذارده شد، و پس از پيروزى در جنگ «بدر»، اين مسأله آشكارتر گشت، يعنى رسماً حكومت و دولتى كوچك اما قابل رشد تشكيل گرديد.
اينجا بود كه منافع بسيارى از سردمداران «مدينه» مخصوصاً يهود كه در آن زمان مورد احترام عربها بودند به خطر افتاد، احترام يهود در آن زمان بيشتر به خاطر اين بود كه اهل كتاب و مردمى نسبتاً با سواد، و از نظر وضع اقتصادى، پيشرفته بودند، و همانها بودند كه پيش از ظهور پيامبر صلى الله عليه و آله بشارت چنين ظهورى را مىدادند.
افراد ديگرى هم در «مدينه» بودند كه داعيه رياست و رهبرى مردم داشتند، ولى با هجرت رسول خدا حسابها به هم خورد، سران ظالم و خودكامه و اطرافيان غارتگر آنها ديدند، تودههاى مردم به سرعت به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان مىآورند، حتى خويشاوندان خودشان، آنها بعد از مدتى مقاومت ديدند چارهاى نيست جز اين كه ظاهراً مسلمان شوند؛ زيرا نواختن كوس مخالفت و قرار گرفتن