اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٦٢ - الباب السادس فى العقل و العلم و شرفهما
قلبه، حتّى يعود نشاطه، و يجتمع رأيه و يصفوا فكره. ترجمه: عالم را فراغت نبود كه جز بطلب خير مشغول شود، چه فراغت او در آسايش دادن نفس خود بود پس چون خاطرش كند شود، و دلش تنگ گردد از فكر در استخراج دفاين حكمت، آسايش دل دهد، تا نشاط او باز آيد، و رايش مجتمع گردد، و فكرش صافى شود.
(٤٣) رأس العلم ان تعلم انّك لا تعلم. ترجمه: سرمايه علم آن بود كه بدانى كه نميدانى.
(٤٤) سئل حكيم: هل العلماء كانوا احمد عند الأوّلين ام الشّجعان؟
قالوا: بلى العلماء، لأنّ منفعتنا اليوم بلمهم كمنفعة الّذين كانوا معهم فى زمانهم ترجمه: از حكيمى پرسيدند كه: در ميان پيشينگان علما محمودتر بودهاند يا شجاعان؟ گفت: علما، از جهت آنكه منفعت ما امروز بعلم ايشان مانند منفعت كسانيست كه با ايشان در آن روزگار بودند، و حال شجاعان بخلاف اينست.
(٤٥) لا شىء أمنع جانبا من العلم، و ذلك أنّه لا يعطيك بعضه حتّى تعطيه كلّك. ترجمه: هيچ چيز منع جانبتر از علم نبود، چه علم بعضى از خود بتو ندهد تا تو همه خود باو ندهى.
(٤٦) نظر حكيم الى رجل شيخ يحبّ النّظر فى الحكمة و يستحيى، فقال يا هذا تستحيى أن تكون فى آخر عمرك أفضل ممّا كنت عليه فى اوّله. ترجمه:
حكيمى به پيرمردى نگريست كه ميخواست از حكمت چيزى بداند و شرم ميداشت.
گفت: اى فلان! شرم ميدارى كه بآخر عمر فاضلتر و بهتر از آن باشى كه باول عمر بودى؟!