اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٥٥ - من كلام الحكماء و الدعاة
داشت. اسكندر گفت: چرا در گورستان مىباشى، و اين استخوانها چيست! مرد گفت: دير است كه مىخواهم كه ميان استخوان پادشاهان و بندگان خدا باز كنم، هر دو را پس از مرگ يكسان مىيابم اسكندر گفت: اگر ميخواهى متابعت من كن تا احياى شرف تو و شرف پدران تو كنم اگر همتى داشته باشى! گفت همت بلند دارم. گفت: آن چيست؟ گفت: حيوتى ميخواهم كه مرگ با آن نبود، و جوانى كه پيرى با آن نبود، و توانگرى كه درويشى با آن نبود، و شادى كه اندوه و مكروه در عقب [آن] نباشد. اسكندر گفت: اين بنزديك من نيابى. گفت: دست از من بدار تا آن را از كسى طلب كنم كه نزديك او يابم. اسكندر گفت: هرگز پند دهندهتر ازين مردى نديدهام.
(٢٠) كان احد الكرماء مدحه بعض الشّعراء[١]. فقال للشّاعر:
و اللّه ما عندى ما اعطيك، و لكن قدّمنى الى القاضى و ادّع علىّ بعشرة آلاف درهم، حتّى أقرّ بمالك، ثمّ احبسنى، فانّ اهلى لا يتركوننى محبوسا. ففعل ذلك فلم يمس حتّى دفعت اليه عشرة آلاف درهم، و خرج هو[٢] من الحبس. ترجمه: يكى را از كريمان شاعرى[٣] مدح و ثنا گفت. و [ى] گفت: بخدا كه هيچ ندارم كه بتو دهم و ليكن مرا بقاضى بر، و ده هزار درهم[٤] دعوى كن بر من، تا من اعتراف كنم، پس مرا حبس كن كه خويشان من مرا در حبس نگذارند. مرد چنان كرد، شب
[١]اصل: الشاعر.
[٢]اصل: و هو.
[٣]اصل: شاعرى را.
[٤]اصل: دينار.