اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٤٠ - الباب الاربعون فى الحكايات و النوادر و النكت و النصايح
(٣) قالت أسماء بنت عميس: كنت عند فاطمة، اذ دخل رسول اللّه، و فى عنقها قلادة من ذهب كان علىّ اتى بها من فىء له، فقال رسول اللّه: يا فاطمة! لا يغرّنّك النّاس ان يقولوا: بنت محمّد، و عليك لباس الجبابرة. فقطعتها و باعتها و اشترت بها رقبة فأعتقها، فسرّ رسول اللّه بذلك. ترجمه: اسماء بنت عميس، كه قابله حسن و حسين بود، و بعد از فاطمه زن مولانا على بود، گويد روزى در نزديك فاطمه بودم، پيغمبر عليه السلام در آمد، و در گردن فاطمه گردن آويزى بود زرين، كه امير المؤمنين آورده بود از غنيمتى كه باو رسيده بود. پيمبر گفت: اى فاطمه تو را مغرور مگرداناد آنچه مردمان گويند: دختر محمد لباس پادشاهان دارد.
فاطمه چون آن بشنيد گردن بند ببريد، و بفروخت و بآن بندهاى خريد و آزاد كرد، و پيمبر از آن شاد شد.
(٤) قال علىّ عليه السّلام: كنّا مع النّبىّ صلعم فى حفر الخندق، اذ جاءت فاطمة و معها كسرة من خبز، فدفعتها الى النّبىّ، فقال النّبىّ: ما هذه الكسرة؟ قالت: قرص خبزته فجئتك منه بهذه الكسرة. فقال يا فاطمة اما انّه اوّل طعام دخل فم ابيك منذ ثلث.
ترجمه: مولانا على عليه السلام فرمود كه در روز خندق كندن با پيمبر بودم، فاطمه بيامد و پاره نان آورد و به پيمبر داد. گفت: چيست اين پاره نان؟ گفت:
قرصى پخته بودم براى حسن و حسين، اين پاره بسوى تو بياوردم. پيمبر گفت: