اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٣٥ - من كلام الحكماء و الدعاة
هات الثّانية! قال: لا تصدّقنّ بما لا يكون انّه يكون! ثمّ طارت فصارت على الجبل، فقال: يا شقىّ لو ذبحتنى لاخرجت من حوصلتى درّتين فى كلّ واحدة عشرون مثقالا، قال: فعضّ على شفته و تلهّف و قال: هات الثالثة! قالت: انت قد نسيت اثنتين، فكيف اخبرك بالثّالثة، الم اقل لك: لا تلهّفنّ على ما فاتك، و لا تصدّقنّ بما لا يكون انّه يكون! انا و لحمى و دمى و ريشى لا يكون عشرين مثقالا فكيف يكون فى حوصلتى درّتان فى كلّ واحدة منهما عشرون مثقالا، ثمّ طارت فذهبت. و هذا مثال لفرط طمع الآدمىّ، فانّه يعميه عن درك الحقّ حتّى يقدّر ما لا يكون[١]. ترجمه: مردى مرغكى خورد كه آن را خول خوانند صيد كرد. خول گفت: از من چه ميخواهى؟
گفت: تو را بكشم و بخورم. خول گفت: خدا داند كه آرزوى گوشت كه كسى را بود از من شفا نيابد و از گرسنگى سير نشود، و ليكن تو را سه خصلت بياموزم كه تو را بهتر از خوردن من باشد: اول آنگاه بتو آموزم كه در دست تو باشم، دوم چون بر درخت نشينم، سيم چون بر كوه نشينم. گفت: اول بياموز! گفت آنچه فوت شود حسرت مخور! ازو دست بداشت. چون بر درخت نشست گفت: دوم بياموز! گفت:
كسى را كه چيزى نتواند بود و گويد هست باور مدار! پس بر كوه نشست[٢]،
[١]داستان بلوهر و بوداسف چاپ بمبئى ١٣٠٦ ص ٨٥- كمال الدين صدوق ٣٣٩- مجموعه ورام ص ١٥٠- يادداشتهاى قزوينى ٤: ٦٤.
[٢]در اصل در اينجا نيز آمده: گفت: سيم بياموز!