شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٦٧ - منفعت، مرتبه و اسم فلسفه
است. مثلا در علوم طبيعى از احول و عوارض جسم بحث مىشود ولى هيچگاه در خود علوم طبيعى به بحث پيرامون حقيقت جسم نمىپردازند. در فلسفه است كه حقيقت جسم مورد بررسى قرار مىگيرد: آيا جسم مركب از ماده و صورت است يا اينكه امر بسيطى است؟ پس حقيقت موضوع علوم طبيعى در فلسفه مورد بررسى و تحقيق قرار مىگيرد ولى اين امر از مبادى تصورى علوم طبيعى است نه از مبادى تصديقى آنها.
اينجاست كه مىگويند: فلسفه بايد مبادى تصورى علوم ديگر را در اختيار آنها قرار دهد. يعنى مثلا تعريف جسم را در اختيار عالِم طبيعى قرار دهد. البته تعريف و حدى كه فيلسوف بايد مورد تحقيق قرار دهد، حدّ تفصيلى است كه حكايت از اجزاء تشكيلدهنده ماهيت شىء مورد نظر داشته باشد. پس فلسفه بايد ماهيات مركب از جنس و فصل را مورد مداقّه قرار دهد تا معين كند كه جنس و فصل حقيقى آن ماهيات چيست.
ظاهر امر اين است كه فلسفه يك مفهوم تصورى را به صاحبان علوم ديگر عرضه مىكند. مثلا حدّ جسم را مشخص مىكند و به عالِم طبيعى مىدهد. لكن واقع امر اين است كه در فلسفه ابتداء معلوم مىكنند كه جسم مثلا از هيولى و صورت تركيب شده است. وقتى اين قضيه تصديقى اثبات شد، حاصلش به صورت يك امر تصورى در مىآيد يعنى حاصل اثبات اين قضيه كه «جسم مركب از هيولى و صورت است» حدّ و تعريفى مىشود كه فيلسوف از جسم ارائه مىكند و اين تعريف جزو مبادى تصورى علوم طبيعى قرار مىگيرد. پس در واقع حدّ و تعريف مسبوق به اثبات يك قضيه تصديقى است ولى خود حدّ را از باب تصور مىشمارند نه تصديق.
بعد از اينكه شيخ منفعت دوم فلسفه را معين كرد، اين عبارت را اضافه مىكند «وان لم تكن مبادىء» يعنى فلسفه حدود و تعاريف مورد نياز در علوم ديگر را ارائه مىكند هرچند از مبادى آن علوم به شمار نرود. مراد شيخ از اين جمله چيست؟
بعضى از شارحان و محشين[١] چنين گفتهاند كه: در علوم گاهى از مبادى
[١] براى نمونه بنگريد: خوانسارى، الحاشية، ص ١١٦ و نراقى، شرح الهيات، ص ١٣٣.