شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٤٠ - تعيين موضوع فلسفه
پس جاى تعجب نيست كه امرى در يك علم «مسأله» و در علم ديگر «مبدأ» باشد و تناقضى در اين بين وجود ندارد. بعد از بيان اين دو مثال، ذهن آمادگى مىيابد كه براحتى تصديق كند كه مبادى علوم جزئى در فلسفه از مسائل فلسفى محسوب شوند و اثبات آنها به عهده فلسفه باشد.
تقسيمات موجود; بخشى از مسائل فلسفه
يكى از احوال و احكام موجود ـ كه در فلسفه بايد از آنها بحث شود ـ همين تقسيماتى است كه بر روى «موجود» انجام مىدهند و مثلا آن را به واجب و ممكن، و موجود ممكن را به جوهر و عرض، و موجود ممكن عرضى را به نه مقوله تقسيم كرده براى هر قسمْ اقسام جزئىتر و براى هر كدام احكام خاصى بيان مىكنند.
آيا تقسيمات موجود تا كجا مربوط به فلسفه است؟
آنچه بر عهده فلسفه است اين است كه موجود را تقسيم كند و اين تقسيمات را تاجايى ادامه دهد كه موضوع يكى از علوم جزئى مثل طبيعى، رياضى، اخلاق و غيره به دست آيد، يعنى با هر تقسيمى خصوصيتى به موجود اضافه مىشود تا آنجا كه قسمى خاص از موجود اثبات شود كه موجود متخصص به آن خصوصيت مثلا «جسم» گردد. وقتى وجود جسم اثبات شد، آن را به دست عالم طبيعى مىدهند كه بحث از احوال و احكام آن را بعهده گيرد.
همينطور تقسيم موجود تا رسيدن به موجودى كه كميّت است به عهده فلسفه است ولى چون «كميّت» موضوع علوم رياضى است پرداختن به احوال آن به عهده فيلسوف نيست بلكه اين موضوع را بدست رياضيدان مىدهند تا او در احوال «كمّ» بحث و تحقيق كند.
در غير طبيعيات و رياضيات هم وضع به همين منوال است. تا وقتى ملكات نفسانى به عنوان كيفياتِ حاصل شده در نفس انسان اثبات نشده باشند، تمام تلاش بر ذمه فيلسوف است. امّا بعد از اثبات ملكه نفسانى، بررسى احوال و احكام آن مربوط به علم اخلاق مىشود.[١]
[١] در توضيح كلام شيخ كه «فهذا العلم يبحث عن...» ملاصدرا مطلب مفصلى ارائه كرده [تعليقات، صص ٤ ـ ١٣] و مرحوم خوانسارى به نقد آنها پرداخته است كه مشتمل بر مطالب مفيدى است لكن براى پرهيز از تطويل از ذكر آنها چشم مىپوشيم. [الحاشيه، ص ٩٦ تا ص ١٠٢]