شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٠٤ - نسبت ميان موجود و شىء و بحثى درباره واجب، ممكن و ممتنع
است چرا كه مُعادْ آن موجودى است كه در زمان دوم يافت شود [نه در همان زمان اول] پس اگر اعاده معدوم جائز باشد و اعاده همه معدوماتى كه با آن معدوم محقق بودند ممكن باشد، جائز است كه وقت و احوال شىء هم برگردد پس دو زمان نخواهيم داشت [چون همان زمان اول بازگشته است]و در اين صورت عودى هم نخواهيم داشت، خواه زمان را چيزى داراى وجود و حقيقت بدانيم كه معدوم شده و يا اينكه زمان را موافقت موجود با عرضى از اعراض بدانيم آنگونه كه از مذاهب آنان [= متكلمين] معروف است.»
دليل دوم امتناع اعاده معدوم بعينه
دليل ديگرى كه شيخ بر امتناع اعاده معدوم بعينه مىآورد اين است: در صورتى سخن قائلين به جواز اعاده معدوم صادق است كه مثلا اين كتاب (= كتاب در زمان سوم) همان كتاب قبلى (= كتاب در زمان اول) باشد كه در زمان دوم معدوم شده بود و به عبارت ديگر بايد وجود كتاب در زمان اول با وجود كتاب در زمان سوم عين همديگر باشند و در هيچ جهتى با همديگر تفاوت نداشته باشند پس بايد در تمام عوارض و مشخصات مثل هم باشند.
يكى از مشخصات موجودِ زمانى، زمان آن است. حال بايد ديد آيا زمانِ وجودِ مبتدأ و زمان وجود مُعاد يكى است يا نه؟
اگر زمان هر دو وجود يكى باشد عينيت اين دو وجودْ صادق است. ولى اگر زمان هر دو وجود يكى باشد ديگر عود و اعاده معنا ندارد؟! عود در جايى صادق است كه مثلا چيزى در روز جمعه بوده و حالا در روز شنبه برگشته باشد. زمان بايد متفاوت باشد تا آن كه در زمان سابق بوده «وجود مُبتدأ» و آن كه در زمان لاحق است «وجود مُعاد» ناميده شود. قوام إعاده به تفاوت زمانى است.
اگر زمان متفاوت شد، همانگونه كه بيان كرديم، هويت متفاوت مىشود چون فرض بر اين است كه تشخص يك امر به امورى است از جمله به زمان[١]. در صورتى كه زمانْ
[١] بناء اين استدلال براين است كه زمان يا از مشخصات است و يا از لوازم تشخص. هر دوى اينها ممنوع است. ولى همين دليل را بدون اين دو مبنا هم مىتوان اقامه كرد به اين نحو كه: اگر اعاده معدوم جائز باشد اعاده زمان هم بايد ممكن باشد چون زمان هم يكى از معدومات است و فرقى بين معدومى با معدوم ديگر در امكان اعاده نيست. در حالى كه اعاده زمانِ معدوم محال است.
قول شيخ كه گفت: «فان كان المعدوم تجوز اعادته... جاز ان يعود الوقت» اشاره به همين وجهى است كه گفتيم. [خوانسارى، الحاشيه، ص ٢٢٤.]
در اينجا اشكالى كردهاند به اين تقريب كه: اگر زمان را از مشخصات يا لوازم تشخص بدانيم لازمهاش اين است كه مثلا زيد ديروز با زيد فردا غير همديگر باشند و اين قول همان قول به تجدد امثال و تبدل اشخاص در هر آن مىباشد در حالى كه قول به تجدد امثال بالبداهة باطل است.
حكايت كردهاند كه اين بحث بين شيخ و شاگردش بهمنيار در گرفته بود و بهمنيار هم مصرّ بر اين مطلب بود. شيخ به او گفت: بنابر اعتقاد تو، لازم نيست كه پاسخ تو را بدهم چون من حالا غير از آن شخصى هستم كه با تو بحث مىكرد و تو هم حالا غير از آن كسى هستى كه با من بحث مىكرد.
لكن حق اين است كه زمان از لوازم تشخص است ولى مجموع زمان وجود يك شىء با وحدت اتصالىاش، از لوازم تشخص است و هر گاه كه اين وحدت اتصالى بخاطر تخلل عدم قطع شد، ديگر شخص باقى نمىماند نه اينكه هر جزء خاصى از زمان از لوازم تشخص باشد كه با رفتن آن جزء، تشخص شىء هم نابود شود.[نراقى، شرح الهيات، صص ٦ ـ ٢٩٥]