شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٢٢
قياسى كه براى شخص سوفسطايى (= سوفيست) يا متحير تشكيل مىدهيم تا برايش روشن كنيم كه تناقض محال است، قياس فىنفسه و مطلق نيست چرا كه در شرائط آن قسم از قياس گفتهاند كه بايد مقدماتش اعرف از نتيجه باشند و حال آنكه نتيجه اين قياس كه قصد تشكيل آن را داريم، استحاله تناقض است كه أبده بديهيات (= روشنترين بديهى) است و چيزى اعرف از آن نيست بلكه چنين قياسى، قياس بالقياس است چون براى مخاطب ما كه سوفيست يا متحير است، استحاله تناقض ـ كه نتيجه قياس خواهد بود ـ روشنتر از مقدمات نيست پس شرائط قياس از ديدگاه او فراهم است و مىتوان برايش قياسى ترتيب داد.
وَ بِالجُملةِ فقد كانَ القياسُ ما إِذا سُلِّمت مُقدّماتُه لَزمَ منه شىءٌ، فيُكونُ ذلك قياساً من حيثُ هو كذا و لكنَّه ليسَ يلزمُ أَن يكونَ كلُّ قياس قياساً يلزمُ مقتضاه، لأَنَّ مقتضاهُ يلزَم إِذا سُلِّم فإِذا لم يسلَّم كان قياساً لأَنَّه قد اُورد فيه ما إذا وُضعَ و سُلِّم لزمَ، ولكن لَمّا لم يُسلَّم بعدُ لم يلزمْ مُقتضاه، فيكونُ القياسُ قياساً أعمَّ مِن كونِه قياساً يلزمُ مُقتضاه. و كونُه قياساً يلزمُ مُقتضاه هو أَيضاً على قِسمينِ، عَلى ما علمتَ. فالقياسُ الَّذى يلزمُ مقتضاهُ بِحَسبِالأَمرِ فىنفسهِ، هُو الَّذى مقدّماتهُ مُسلَّمةٌ فى أَنفسِها و أَقدمُ مِن النَّتيجةِ. و أَمَّا الَّذى هُو بِالقياسِ، فالَّذى قد سَلَّم المخاطبُ مُقدَّماتِه فتلزمُه النَّتيجةُ.
«و بالجملة قياس آن است كه هرگاه مقدّماتش پذيرفته شود از او چيزى [= نتيجهاى]لازم آيد. پس، از همين حيثيت [كه با پذيرش مقدماتش نتيجه لازم مىآيد] قياس خواهد بود ولى چنين نيست كه هر قياس، قياسى باشد كه مقتضاى آن [= نتيجه آن]لازم آيد، زيرا مقتضاى [= نتيجه] قياس هنگامى لازم مىآيد كه مقدمات پذيرفته شده باشد پس اگر مقدمات پذيرفته نشده باشد قياسى وجود دارد زيرا در تعريف قياس آمده بود كه قياس آن است كه اگر مقدماتش وضع گردد و پذيرفته شود [نتيجهاش] لازم است ولى چون [در اين فرض] هنوز مقدمات پذيرفته نشدهاند مقتضاى [= نتيجه]قياس لازم نيامده است; پس قياس بودن قياس اعم از قياس بودنى است كه مقتضاى آن لازم مىآيد. و همچنين قياس بودنى كه مقتضاى آن لازم