شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٠١ - نسبت ميان موجود و شىء و بحثى درباره واجب، ممكن و ممتنع
جمله چنين مىشود: «اين قول كه «المعدوم يعاد» در اوّلين مرتبه و در اوّلين دفعه خبرى خواهد بود از معدوم، آن هم خبرى ايجابى.»
و مىتوانيم «أوّل شىء» را به معناى اوّلين اشكال بگيريم يعنى قبل از هر اشكال ديگر و صرف نظر از اشكالات ديگر، اين اشكال بر قول به جواز اعاده معدوم وارد مىشود كه با اين سخن خبرى ايجابى از معدوم دادهايد.[١] حال آنكه در ضمن مطالب قبلى همين فصل شيخ به اين مسأله پرداخته بود كه «المعدوم لا يخبر عنه» خصوصاً اگر لازمه خبر ايجابى درباره معدوم، اثبات صفت وجودى براى آن معدوم باشد.
با توجه به نكته فوق اگر كسى بگويد: «المعدوم يعاد بعينه» اين گفته او مصداقى است از خبردادن از معدوم به خبر ايجابى. چرا؟ چون معناى «المعدوم يعاد» همان «المعدوم موجود» مىشود. چگونه؟
فرض كنيد چيزى مثلا كتابى موجود بود. بعداً معدوم شد. در زمان ديگرى همين كتاب را در دست شخصى ببينيم. سؤال اين است كه آيا اين كتابى كه در زمان سوم موجود است مىتواند عين كتاب زمان اول باشد يا اينكه مثل آن كتاب است؟ ـ توجه داريد كه در اين مثال سه زمان را در نظر گرفتهايم: زمان اول را زمان وجود كتاب، زمان دوم را زمان معدوم بودن كتاب، و زمان سوم را زمان وجود مجدّد كتاب فرض كردهايم. بايد توجّه داشت كه در اينجا وقتى سخن از مثل بميان مىآيد مراد مثل از جميع جهات نيست بلكه مراد همان مثل عرفى است كه بر دو فرد از يك ماهيت اطلاق مىشود.
[١] مراد شيخ اين است كه اول امر محالى كه لازمه قول به اعاده معدوم است، صرف نظر از ادله دالّ بر استحاله اعاده معدوم، اين است كه اين قول اخبار از معدوم است به يك صفت وجودى بلكه اخبار از معدوم است به وجود. چون معاد نوعى از وجود است همانگونه كه مستأنف هم نوعى از وجود است. در حالى كه مىدانيم معدوم به صفتى وصف نمىشود. چه سلبى و چه ايجابى، چه رسد به اين كه متصف به صفت وجودى باشد و چه رسد به اينكه متصف به وجود شود [صدرالمتألهين، تعليقات، صص ٩ـ٢٨]
مرحوم خوانسارى چنين اشكال كرده كه: قول به اعاده معدوم مستلزم قول به اتّصاف معدوم به صفت وجودى يا وجود نيست چرا كه اعاده وصف موجود معاد است نه وصف معدوم. بله بر معدوم در حال عدم حكم مىشود كه ممكن است در زمانى ديگر موجود شود و اين حكم مثل همان است كه بگوييم «قيامت محقق مىشود» و شيخ صريحاً چنين قضيهاى را تجويز كرده بود. پس نبايد سخن شيخ را اينگونه توجيه كرد.. [الحاشية، ص ٢١٦]