شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٩٤ - منفعت، مرتبه و اسم فلسفه
شيخ با اين عبارت كه «فقد قيل انّه ...» مىخواهد بگويد كه اين معنا اختراع و نوآورى من نيست بلكه ديگران هم همين معنا را براى طبيعت قبول دارند.[١] ديگران هم گفتهاند كه گاهى «طبيعت»، به جرم طبيعى كه داراى طبيعت يعنى داراى مبدء حركت و سكون است گفته مىشود و جرم طبيعى همين جرم محسوس است كه داراى خواص و اعراض مىباشد و با آن مأنوس هستيم.
وَ مَعنى «ما بعدَالطَّبيعة» بعديّةٌ بالقياسِ إِلَينا. فإِنَّ أَوَّل ما نُشاهدُ الوجودَ، ونتعرّفُ عن أَحوالهِ نُشاهدُ هذا الوجودَ الطَّبيعىَّ. وأَمّا الَّذى يستحقُّ أَن يُسمّى بهِ هذا العلم إِذَا اعتُبرَ بذاته، فهو أَنْ يقالَ لهُ علمُ «ما قبلَ الطَّبيعة»، لأَنَّ الأُمورَ المبحوثَ عنها فِى هذَا العلمِ، هى بالذّات وبِالعمومِ، قبلَ الطَّبيعةِ.
«و معناى «مابعد الطبيعة» بعدبودن نسبت به ادراك ماست چون اولين بارى كه ما عالَم هستى را مشاهده مىكنيم و از احوال آن اطلاع پيدا مىكنيم همين وجود طبيعى را ادراك مىكنيم. اما اگر همين علم را فى ذاته [نه نسبت به ما] در نظر آوريم استحقاق آن را دارد كه به آن علم «ما قبل الطبيعة» بگويند زيرا امورى كه در اين علم مورد بحث قرار مىگيرند هم ذاتاً تقدم بر طبيعت دارند و هم از نظر مفهومى اعم از طبيعتاند.»
به چه لحاظى به فلسفه، «مابعد الطبيعة» مىگويند؟
چند وجه براى نامگذارى فلسفه به مابعدالطبيعه
شيخ گويد: اين بعديّت، اضافى و نسبى است. يعنى فلسفه نسبت به ما و ادراك ما بعد از طبيعيات قرار دارد چون ـ همانگونه كه قبلا در مبحث «مرتبه فلسفه» گفته آمد ـ شناخت انسان نسبت به طبيعت و متعلقات آن مقدم بر شناخت او نسبت به امور غير طبيعى و مجرد است. به عبارت ديگر ما انسانها زودتر و آسانتر با امور طبيعى مأنوس و آشنا مىشويم تا با امور غير طبيعى.
خصوصاً اگر به مبناى صدرالمتألهين توجه كنيم كه: نفس انسان در ابتدا حدوث جسمانى دارد و تدريجاً تكامل پيدا مىكند و به تجرد مىرسد.[٢]
[١] عموم محشين و شارحان هم گفتهاند كه اين قول شيخ در واقع تأييد و استشهادى است بر صحّت اراده اين معناى خاص از طبيعت. [بنگريد: ملاصدرا، تعليقات، ص ١٩ ـ ملااولياء، الهيات چاپ تهران، حاشيه ص ٢٨٧ ـ خوانسارى، الحاشيه، ص ١٣٧ ـ نراقى، شرح الهيات، ص ١٦٤.] [٢] صدرالمتألهين گويد: اشياء يك وجود فى نفسه دارند و يك وجود بالقياس الينا. ترتيب وجود فى نفسه اشياء چنين است: اول معقولات، دوم متخيلات و موهومات و سوم محسوسات. ولى وجود بالقياس آنها درست برعكس است يعنى اول محسوسات، دوم متخيلات و موهومات و سوم معقولاتاند. لذا گفته شده كه «من فقد حسّا فقد علماً» چون وجود ما هم ابتدائاً از محسوسات آغاز مىشود و بعد از كاملشدن وجود محسوس، انوار حيات و قواى حيوانى ـ كه مدرك جزئيات خيالى و وهمى هستند ـ از طرف مبدأ فياض بر ما افاضه مىشود. وقتى حيوانيت ما كامل شد انوار عقل و قواى نفس عاقله ـ كه مدرك كليات و مفارقات عقليهاند ـ بر ما افاضه مىگردد. پس چون ترتيب وجود انسان عكس ترتيب اشياء صادر از حق تعالى مىباشد حدوث علمش نسبت به اشياء هم بر نسق حدوث وجودش مىباشد. [تعليقات، ص ١٩] مرحوم نراقى هم همين سخن را در شرح الهياتش آورده است. [ص ١٦٥]