شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٩٣ - وحدت واجب الوجود
موصوف فى حد نفسه ضرورتى ندارد كه واجب الوجود باشد يعنى نسبت اين ذات با وجوب وجود نسبت امكانى است حال آنكه سخن بر سر موجودى بود كه ذاتاً واجب الوجود باشد. اين خلاف فرض مىشود.[١]
گفتنى است كه شيخ در اينجا «وجوب وجود» را صفت قلمداد كرده است[٢] ولى بايد دانست كه صفت در فلسفه اصطلاح خاصى نيست. معمولا وقتى صفت گفته مىشود، اعراض شىء اراده مىشود ولى وجوب وجود كه عرضى از اعراض نيست، بلكه مراد از صفت در اينجا عنوانى است كه حكايت از يك ذات خارجى و واقعيت عينى مىكند خواه آن واقعيت، ذاتى براى شىء باشد يا امرى خارج از ذات شىء. يعنى در خارج حقيقتى عينى هست كه از آن با عنوان واجب الوجود حكايت مىكنيم. به عبارت ديگر: وجوب وجودْ مفهومى است عنوانى كه حاكى از يك ذات خارجى ست.
فَإِن قالَ قائلٌ: إِنَّ وجودَه لهذا لا يَمنعُ وجودَه صفةً للآخر، فكونُه صفةً لِلآخر لا يُبطِل وجوبَ كونِه صفةً لَه. فَنقولُ: كلامُنا فى تعيينِ وجوبِ الوجود صفةً له من حيثُ هَوله، من حيثُ لا يُلتفت فيهِ إِلى الآخرِ، فذلك ليس صفةً للآخر بعينهِ بل مثلُها الواجبُ فيها مايجبُ فى تلكَ بعينِها.
«پس اگر كسى اشكال كند كه وجودِ صفتى براى اين [موصوف] مانع از اين نيست كه صفت [مزبور براى موجود] ديگرى [هم ثابت] باشد پس صفت بودن براى ديگرى ابطال نمىكند كه ضرورتاً صفت براى او باشد، در پاسخ
[١] مرحوم صدرالمتالهين بعد از آنكه بيان شيخ بر وحدت واجب الوجود را تقرير مىكند، مىفرمايد: در اين استدلال بين مفهوم و فرد خلط شده است. زيرا شايد مفهوم واجب الوجود اقتضاى هيچ امرى را نداشته باشد (يعنى در خود مفهوم نيست كه در چه فردى محقق شود) ولى فرد واجب الوجود اقتضاى اتصاف (به اين وصف) را داشته باشد. پس در بادى نظر اين احتمال وجود دارد كه براى صفت واجب الوجودى موصوفهاى متعددى وجود داشته باشد كه هر يك از آن موصوفها، لذاته مقتضى اتصاف به اين وصف باشد پس بين نسبت دادن امكان به مفهوم و صفت با نسبت دادن وجوب به فرد و موصوفْ منافاتى نيست. مثلا انسانيت امكان دارد كه در ضمن زيد تحقق داشته باشد يا نداشته باشد ولى زيد واجب است كه انسان باشد. مرحوم صدرالمتالهين اندفاع اين اشكال را خالى از صعوبت نمىداند. (تعليقات، ص٣٥) [٢] سخن صدرالمتالهين اين است: مراد از صفت در اينجا، معنايى كلى است خواه عين موصوف باشد يا جزء آن و يا زائد بر آن. (صفت در اينجا) همان است كه در منطق وصف عنوانى خوانده مىشود. (تعليقات، ص ٣٥)