شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٥٦ - نسبت ميان موجود و شىء و بحثى درباره واجب، ممكن و ممتنع
متساوق مىباشند[١] يعنى هر چيزى كه مصداق مفهوم موجود است، مصداقى براى مفهوم شىء هم هست و بالعكس.
چند معنا براى موجود و مترادفهاى آن
همانطور كه شيخ قبلا به مترادفات شىء اشاره كرده بود در اينجا هم به بعضى از مترادفات موجود مثل مثبت و محصَّل اشاره مىكند. بعداً مىگويد: گاهى شئ و مترادفاتش، در همه زبانها به معناى ديگرى بكار مىروند و آن معناى ديگر همان ماهيت در مقابل وجود است.
البته شيخ در اينجا از تعبير «حقيقت» استفاده كرده در حالى كه خود اين لفظ داراى معانى متعدد است كه يكى از آن معانى «ماهيت» است ـ ما در تعليقه بر نهايه به معانى مختلف حقيقت اشاره كردهايم.[٢] ـ ولى هم از عبارات اينجا و هم از عبارات آينده شيخ معلوم است كه مرادش از حقيقت همان «ماهيت» در قبال «وجود» است. شيخ مىگويد: به حقيقت شىء ـ كه همان ماهيت اوست ـ وجود خاص هم مىگوييم و مراد از وجود خاص همان وجودى نيست كه به معناى اثبات و تحقق[٣] است. چراكه
[١] صدرالمتألهين، تعليقات، ص ٢٤. [٢] گاهى حقيقت مرادف با ماهيت و در مقابل وجود بكار مىرود (عبارات شيخ در همين فصل ٥ از مقاله ١ الهيات تصريح به اين معنا دارد).
گاهى حقيقت مرادف «وجود عينى» بكار مىرود آنجا كه مىگويند: حقيقت وجود اصيل است نه مفهوم آن.
گاهى عرفا حقيقت را در مورد وجود واجب تبارك و تعالى بكار مىبرند در مقابل وجود مجازى كه به ممكنات نسبت مىدهند.
گاهى حقيقت به معناى «كنه» استعمال مىشود آنجا كه مىگويند: حقيقت وجود مجهول است يعنى ذهن «كنه» وجود را ادراك نمىكند. [تعليقة على نهاية الحكمة، ص ٢١، تعليقه ١٠]
[٣] از كلام شيخ چنين فهميده مىشود كه لفظ وجود مشترك بين دو امر است: ١ـ مفهوم عام بديهى ٢ـ ماهيت مخصوصه مثل ماهيت مثلث و انسان. ولى حق اين است كه «وجود» و «شيئيت» هم يك معناى عام دارند و هم به معناى وجودات خاصى كه در عالم اعيان هستند و اين مفاهيم بر آنها اطلاق مىگردد، بكار مىروند ولى نه به اشتراك لفظى. ...... همچنين وجودات خاص امورى هستند كه مجهولة الاسامى مىباشند چراكه انحاء وجودات هويات عينىاند كه صورت كلى در ذهن ندارند تا به ازاء آن صورتها، اسامىاى وضع شوند بخلاف اقسام شىء كه ماهيات و معانى كلىاند و اسامى براى آنها وضع مىشوند. [صدرالمتألهين، تعليقات، صص ٥ ـ ٢٤].
مرحوم خوانسارى در اينجا مطالبى بطور مفصل بيان داشتهاند كه بطور اختصار و گزينشى قسمتهايى از سخنان ايشان را نقل مىكنيم:
محصل كلام صدرالمتألهين اين است كه وجودات خاص، محقَّق در خارجند و ماهيات امورى اعتبارىاند كه از آن وجودات انتزاع مىشوند. وجودات خاص، چه در ظرف خارج باشند و چه در ظرف ذهن، تصوّرشان ممكن نيست بلكه ماهيت منتزع از آنها ممكن التصور است و لذا ماهيات اسامى معلومى دارند ولى اسماء موجودات مجهول است.
اشكال اول بر سخن صدرالمتألهين: لازمه سخن ايشان آن است كه ماهيات و مفاهيم هم ممكن التصور نباشند چون معنايى كه در ذهن حاصل مىشود وجودى ذهنى دارد و مطابق نظر ايشان امرى محقق در ذهن است. حال يا بايد از اين موجود ذهنى انتزاعى صورت گيرد تا آن را ادراك كنيم و يا اينكه بدون انتزاع بلكه به صرف وجود در ذهن آن را ادراك مىكنيم.
در صورت نخست لازم مىآيد كه وجود ذهنى ديگرى حاصل شود چراكه انتزاع يك معنا به حصول آن معنا در ذهن است. پس اين امر انتزاعى يك موجود ذهنى است و بايد از او معنايى انتزاع كرد و اين روند تا بىنهايت ادامه مىيابد. اين فرض باطل است چون بداهتا ما براى تصور يك شىء امور بىنهايت را در ذهن نمىآوريم. به علاوه لازمه اين فرض [= فرض انتزاع معنا از امر ذهنى] آن است كه بالاخره به هيچ چيزى علم حاصل نكنيم.
صورت دوم [= ادراك يك معنا به صرف وجودش در ذهن] هم باطل است چون معانى موجود در ذهن امورى مخلوط با وجودند و بين آن معانى و وجود تميزى نيست و بدون انتزاع معانى از وجود و تميز آنها از وجود امكان ادراك آنها نيست.
اشكال دوم سخن صدرالمتألهين: اگر وجود حقيقتاً در ذهن باشد چرا معلوم نباشد با اينكه معانى، كه امورى مخلوط با وجود و از اعتبارات وجودند و حقيقتاً در ذهن وجود ندارند، معلوم ما هستند؟ آيا اين جز تحكم است؟!
شايد كسى پاسخ دهد كه: وجودات ذهنى جزئىاند ولى معانى كلىاند لذا معانى معلوماند و وجودات نامعلوم.
لكن اين پاسخ هم نادرست است چون كلى و جزئى بودن نقشى در معلوم بودن ندارند چراكه جزئيات هم حقيقتاً معلوم ما واقع مىشوند و امر از دو حال بيرون نيست يا اينكه جزئيات به عنوان وجودات جزئى معلوماند پس وجودات خاص هم معلوم واقع مىشوند و يا اينكه جزئيات به عنوان معانى جزئيه معلوماند پس معانى جزئى هم معلوم واقع مىشوند يعنى كليت شرط معلوم واقعشدن نيست. [الحاشيه، صص ١ ـ ١٨٠]
مرحوم نراقى بعد از نقل كلام خوانسارى چنين مىگويد: حق اين است كه وجودات عينى خاص را نمىتوان تصور كرد و محال است كه وجودات عينى داخل ذهن شوند چراكه حقيقت وجودات عينى اين است كه در خارج باشند و اگر در ذهن حاصل شوند انقلاب در حقيقت لازم مىآيد. ولى اين حكم [= امتناع تصور و امتناع دخول در ذهن] مختص وجودات خاص عينى است و ربطى به وجودات خاص ذهنى ندارد. صورت حاصله وجودات خاص ذهنى همان وجود ذهنى است و اين وجود ذهنى يا خود علم به آنهاست و يا مستلزم علم به آنهاست. پس صورت ذهنى آنها معلوم به علم حضورى انكشافى است. در سخن ملاصدرا هم مطلبى دالّ بر امتناع تصور وجودات خاص ذهنى نبود تا اشكال خوانسارى بر ايشان وارد آيد بلكه در عبارت ملاصدرا «هويات عينى» بود و اين تعبير اختصاص به وجودات خاص عينى دارد و شامل وجودات خاص ذهنى نمىشود. [شرح الهيات، صص ٣٠ ـ ٢٢٩]