شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٣٧
لفظى كه او يا ما بكار مىگيريم معنايى خاص از آن مىفهميم و اراده مىكنيم، ديگر ممكن نيست بگويد هم اين معناى خاص را مىفهمم و هم نقيض آن را. يعنى به او [= شخص متحير يا شاكّ] توجه مىدهيم كه از اين لفظ مىتوان فلان معنا را فهميد نه معناى ديگر را. چون رابطهاى بين اين لفظ و معنايش وجود دارد كه آن رابطه بين اين لفظ و معناى ديگر و يا نقيض اين معنا وجود ندارد.
ولى اگر آن شخص شاك يا متحير بگويد: انسان دلالت بر چيزى دارد كه «لاانسان» است، معناى سخن او اين مىشود كه انسان علاوه بر دلالت بر آنهايى كه انسان هستند، بر سنگ و چوب و چيزهايى كه «لاانسان» هستند، نيز واقعاً دلالت دارد يعنى همه اينها يك چيز مىشوند. همچنين لازمه سخن اين شخص آن است كه انسان، علاوه بر دلالت بر جواهر ياد شده بايد بر اعراضى مثل سياهى و سفيدى و امثال اينها هم دلالت داشته باشد.
همه امور ياد شده درباب خود الفاظ بود. در مورد مفاهيم هم همين سخن جريان دارد، يعنى مفهوم انسان غير از «لامفهوم» آن و يا غير از «مفهوم لاانسان» مىباشد يعنى معنايى كه از اين لفظ فهميده مىشود با معانى ديگر مباينت دارد. «مفهوم انسان» و «مفهوم لاانسان» مغاير هستند و با هم جمع نمىشوند و بر يكديگر منطبق نيستند. اگر اين مغايرت را نپذيريم لازمهاش اين است كه اصلا كلام مفهومى نداشته باشد و حال آنكه فرض مسأله آنجايى بود كه آن شاك يا متحيّر پذيرفته بود كه كلام ـ چه كلام خودش و چه كلام ما ـ مفهوم و معنايى دارد.
واضح است كه اينگونه سخنان در برابر شخص شاكّ يا متحير، در واقع استدلالى نيست كه او را به نتيجهاى كه برايش مجهول است، برساند بلكه ذكر اين امور در واقع تنبيه و توجه دادن متحير است نسبت به امرى كه آن را در فطرت عقلش داشت و از آن غفلت مىكرد.
ثُمَّ لايَخلو إِمّا أَن يكونَ هذا حكمَ كلِّ لفظ و حكمَ كلِّ مدلول عليه باللفظ، أَو يكونَ بعضُ هذهِ الأَشياءِ بهذهِ الصِّفةِ و بعضُها بخلافها. فإِن كانَ هذا فى كلِّ شىء فقد عَرضَ أَن لاخطاب و لا كلامَ بل لا شُبهة وَ لا حُجّة أَيضاً.
«سپس مىگوييم: واقع از دو حال بيرون نيست يا اينكه اين [مطلب