شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٨٠ - نسبت ميان موجود و شىء و بحثى درباره واجب، ممكن و ممتنع
در مواردى كه علم به معدوم خارجى[١] داريم[٢]، باز هم از آن معدومْ صورتى در ذهن
[١] ظاهر اين است كه مراد شيخ از «معدوم» در اينجا «معدوم خارجى» است نه «معدوم مطلق» به قرينه قول شيخ كه فرمود: «وقوع نسبة له معقولة الى خارج و أما فى هذا الوقت فلانسبة له» و اين بيان تناسبى با معدوم مطلق ندارد.
حاصل كلام شيخ اين است: وقتى مفهومى در نفس ما حاصل شد علم بالذات به آن تعلق مىگيرد ولى اين تحقق در ذهن مستلزم آن نيست كه مفهوم اشارهاى به شىء ثابت در خارج داشته باشد بلكه معلوم فقط همان چيزى است كه در نفس ما تحقق دارد [و معلوم بالعرضى در خارج نخواهيم داشت]. هنگامى كه بر اين مفهوم [بدون مصداق فعلى] حكمى مىكنيم مثلا مىگوييم «قيامت واقع مىشود» مرادمان اين است كه در طبع «قيامت» اين امكان هست كه نسبتى با «وقوع در خارج» پيدا كند و اين نسبت هم براى ما معقول و متصور است ولى اين نسبت در همين زمان كه ما حكم مىكنيم، در خارج تحقق ندارد بلكه ما اين نسبت را تعقل مىكنيم و حكم مىكنيم كه در آينده واقع مىشود.
پس آشكار است كه ممكن است علم به چيزى داشته باشيم بدون آنكه ثبوت و شيئيت در خارج داشته باشد. [خوانسارى، الحاشية، صص ٧ ـ ١٩٦]
[٢] اين كلام شيخ كه «انما نقول ان لنا علماً بالمعدوم ...» دو احتمال در آن هست. يكى اينكه پاسخى باشد به اشكالى كه بر كلام پيشين شيخ ممكن است وارد كنند. شيخ قبلا گفته بود: «واذا كانت الصّفة موجودة فالموصوف بها موجود» و بر اين سخن اشكال مىكنند كه اگر مراد شيخ از وجود موصوف، خصوص وجود خارجى آن باشد ملازمه در كلام شيخ را منع مىكنيم چراكه موجود در ذهن هم مىتواند متصف به صفت موجود شود. اگر هم مراد ايشان از وجود موصوف، اعم از وجود ذهنى و وجود خارجى است بطلان لازم را منع مىكنيم چراكه معدوم هم در ذهن موجود است. محصل جواب شيخ، اثبات ملازمهاى است كه مورد منع مستشكل است. ايشان بدينگونه ملازمه را اثبات مىكند كه: معلوم بودن معدوم را قبول داريم به اين معنا كه معدوم در نفس تصور مىشود گرچه اشارهاى به واقع [خارجى]ندارد و تصديقى هم كه در ايجاب بين دو جزء معلوم تصور مىشود مثلا در قضيه «معدوم فلان است» معلومى غير از اين را اقتضاء دارد و همان علمى كه ما بدان معترف هستيم براى اين تصديق كفايت نمىكند چون تصديقى كه در اينجا واقع مىشود همين است كه در طبيعت اين معلوم [كه معدوم خارجى است]امكان نسبت با خارج هست و اين تصديق بدون اشاره به خارج از مفهوم ممكن نيست پس اين امر خارجى غير از آن چيزى است كه تصور كردهايم و بايد در عين يا در ذهن وجود داشته باشد و در زمانى كه فرض كردهايم كه معدوم معدوم است نسبتى با خارج ندارد. پس هيچ معلومى نداريم مگر همان امرى كه فقط تصورش كردهايم و تصديقى در كار نيست. در نتيجه، اينكه فقط معدوم را تصور كنيم كفايت در اِخبار ايجابى از او نمىكند و اگر صفتى براى او ثابت شد، ايجاب مىكند كه آن موصوف [= معدوم] در خارج وجود داشته باشد و اين [= وجود داشتن معدوم]باطل است.
احتمال دوم در سخن شيخ همان است كه اين كلام در ردّ معتزله است كه به شيئيت معدوم قائل شدهاند. نراقى در بيان اين احتمال هم توضيحاتى آورده كه بخشى از آن در سخن خوانسارى ـ كه در پاورقى قبل آورديم ـ هم آمده بود و براى پرهيز از تطويل اين قسمت از سخنان نراقى را ذكر نمىكنيم. [نراقى، شرح الهيات، ص ٢٦٢ تا ٢٦٤]