شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٥٨ - نسبت ميان موجود و شىء و بحثى درباره واجب، ممكن و ممتنع
گاهى از «وجود» معناى مصدرىاش اراده مىشود كه معنايى عام است. گاهى مراد از «وجود» معناى اسم مصدرى است. گاهى وجود به عين خارجى شىء اطلاق مىشود. گاهى هم مراد از «وجود» وجود خاص به شىء است كه همان ماهيت يك شىء است. قوام يك شىء به ماهيت و حقيقت اوست و گويا اين حقيقت، وجود خاص به اين شىء است.[١]
ونَرجعُ فنقولُ: إِنَّه من البيّنِ أَنَّ لكلِّ شىء حقيقةً خاصّةً هى ماهيّتُهُ، ومعلومٌ أَنَّ حقيقَةَ كلِّ شىء الخاصّةَ بهِ غيرُ الوجودِ الَّذى يُرادفُ الإِثباتَ، وذلكَ لأَنَّك إِذا قُلتَ: حقيقةُ كذا موجودةٌ إِمّا فِى الأَعيانِ أو فى الأَنفسِ أو مطلقاً يعمُّها جميعاً، كانَ لهذَا معنًى محصَّلٌ مفهومٌ. ولو قلتَ: إِنَّ حقيقةَ كذا حقيقةُ كذا، أو أَنَّ حقيقةَ كذا حقيقةٌ، لكان حشواً مِن الكلامِ غيرَ مُفيد. ولو قُلتَ: إِنَّ حقيقةَ كذا شىءٌ، لكانَ أَيضاً قولاً غيرَ مُفيد ما يُجهلُ; وأقلُّ إِفادةً منه أَن تقولَ: إِنَّ الحقيقةَ شىءٌ. إِلاّ أَن يُعنى بالشّىءِ الموجودُ; كأنَّك قلتَ: إِنَّ حقيقةَ كذا حقيقةٌ موجودةٌ.
«برمىگرديم و مىگوييم: واضح است كه هر چيزى را حقيقت خاصى است كه آن حقيقت، ماهيت شىء است و معلوم است كه حقيقت خاصِ هر شىء غير از وجودى است كه مترادف با اثبات و تحقق است. دليلش اينكه اگر بگويى: حقيقت فلان امر وجود دارد يا در اعيان يا در اذهان يا بطور مطلق كه شامل همه [چه وجود عينى و چه وجود ذهنى] بشود، اين سخن تو معناى محصَّل و قابل فهمى دارد. ولى اگر فرضاً بگويى: حقيقت فلان امر حقيقت فلان است [مثلا حقيقت سفيدى، حقيقت سفيدى است] يا بگويى: حقيقت فلان امر حقيقت است، اين سخن حشو و زايد است و هيچ فايدهاى ندارد و اگر بگويى: حقيقت فلان امر، چيزى است، اين سخن هم افاده امر مجهولى نمىكند. و سخن كم فايدهتر از سخن قبلى اين است كه بگويى: حقيقت، چيزى است. مگر اينكه مرادت از «چيزى» موجود
[١] استاد مصباح، تعليقة على نهاية الحكمة، ص ٢٠ كه در آنجا همين چند معنا با توضيحاتى آورده شده است.