شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٣٩
فيكونُ كلُّ شىء هو لا أَبيضُ و كلُّ شَىء هو أَبيضُ فهو لا أبيضُ، فالإنسانُ إِذا كانَ له مفهومٌ متميّزٌ فَإِن كانَ أَبيضَ فهو أَيضاً لا أَبيضُ الَّذى هو وَ الأَبيضُ واحدٌ وَ اللاّإنسانُ كذلك; فَيعرضُ مرَّةً أُخرى أَن يكونَ الإِنسانُ وَ اللاّإِنسانُ غيرَ مُتميّزينِ.
«و اگر چنين باشد كه در بعضى چيزها، موجبه از سالبه متميز [و منفك] است ولى در بعضى ديگر [سالبه و موجبه] از هم جدا نيستند، پس آنجايى كه جدا هستند [مثلا انسان و لاانسان] بناچار مدلول انسان غير از مدلول لاانسان مىباشد و آنجايى كه جدا نيستند ـ مثلا أبيض و لاأبيض ـ مدلول اين دو يكى مىشود و هر چيزى كه «لاأبيض» است همو «أبيض» است و هر چيزى كه «أبيض» است همو «لاأبيض» است. پس انسان اگر مفهومى متميز و جدا [از لاانسان] دارد و «أبيض» باشد پس او [= انسان] «لا أبيض» نيز خواهد بود [زيرا]لاأبيض و أبيض يكى هستند. و «لاانسان» نيز چنين است [يعنى لاانسان هم اگر أبيض باشد در عين حال لاأبيض هم خواهد بود]. پس بار ديگر لازم مىآيد كه «انسان» و «لاانسان» تمايزى نداشته باشند [و اين خلاف فرض تمايز اين دو است].»
ممكن است شخص شاكّ يا متحيّرى ـ كه مورد خطاب و گفتگوى ماست ـ بگويد: بله در بعضى موارد از يك لفظ معناى خاصى فهميده مىشود يعنى در واقع اين لفظ رابطه خاصى با آن معنا دارد كه چنين رابطهاى را با نقيض معنايش ندارد. در مورد مفاهيم هم همينطور است يعنى در بعضى موارد يك معنا و مفهوم با نقيض خودش مغايرت دارد و با هم جمع نمىشوند ولى در بعضى موارد اينگونه نيست. در واقع، آن شاكّ و متحيّر منكر كليّت قضيه است.
كيفيت برخورد با منكر كليّت اصل عدم تناقض
در برابر منكر كليّتِ «استحاله اجتماع نقيضين» مىگوييم: فرض كنيد انسان و لاانسان از مواردى باشند كه معنايشان با هم جمع نمىشود يعنى اين دو لفظ از يك معنا حكايت نمىكنند. معنايى كه از انسان فهميده مىشود غير از معنايى است كه از لاانسان فهميده مىشود. ولى فرضاً أبيض و لاأبيض از مواردى هستند كه معانى آنها تناقضى با هم ندارد و ممكن است چيزى هم أبيض باشد و هم لاأبيض.