شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٧٩ - آغاز جستجو پيرامون موضوع فلسفه اولى
امّا اينكه نفس ما بخاطر كثرت موارد تعاقب و يا همزمانىاى كه حس و تجربه به ما مىرسانند، رابطه سببيت بين دو چيز را مىفهمد و قانع مىشود، امرى يقينى نيست ـ همانگونه كه قبلا اين را دانستى ـ مگر اينكه بدانيم امورى كه بطور اكثرى تحقق پيدا مىكنند يا طبيعى و يا اختيارىاند. و اين مقدمه جديد حقيقتاً مستند به اثبات علل و اعتراف به وجود علل و اسباب است.»
دليل دوم بر نفى موضوع بودن «اسباب مطلقه» براى فلسفه
اگر موضوع فلسفه «اسباب قصواى موجودات» باشد بايد وجود اسباب ثابت شده باشد و اثبات وجود اسباب بعد از آن است كه اصل سببيت بين موجودات معلوم و مسلّم باشد يعنى نخست بايد بدانيم موجوداتى در عالم هستند كه وجودشان ارتباط و تعلق به موجود ديگرى دارد كه آن موجود ديگر تقدم وجودى بر اينها دارد، يعنى موجودى كه تقدّم وجودى دارد سبب و علّت پيدايش موجوداتى است كه نسبت به آنْ تأخّر وجودى دارند، سپس نوبت به بحث از احكام اسباب مىرسد.
حال اگر كسى بخواهد موضوع فلسفه را اسباب بداند يا بايد وجود اسباب را امرى بديهى و بيّن بشمارد آنگاه بحث از عوارض و احكام اسباب را در فلسفه جويا شود و يا اينكه بگويد وجود اسباب در علم ديگرى غير فلسفه اثبات شده است زيرا اگر موضوع فلسفه «اسباب» باشد ديگر در فلسفه نمىتوان وجود آنها را اثبات كرد بلكه در فلسفه بايد فقط به اثبات عوارض ذاتيه براى آنها پرداخت. چون در هر علمى وجود موضوعش مسلم و مفروض انگاشته مىشود و هيچ علمى متكفل اثبات وجود موضوعش نيست ـ چنانكه قبلا به اين امر اشاره شد ـ.
اكنون سؤال اينست كه آيا وجود اسبابْ بديهى است تا بىنياز از اثبات باشد و فلسفه آن را موضوع خود قرار دهد و از عوارض و احكامش بحث كند؟
پاسخ اينست كه نه تنها اسباب قصواى موجوداتْ بديهى و بيّن نيستند بلكه اصل سببيت هم بديهى نيست چرا كه ابتدا بايد در علمى ثابت نمود كه در بين موجودات رابطه وجودىاى هست كه يكى بر ديگرى توقف و به ديگرى تعلق دارد. سپس اثبات شود كه آن ديگرى مىتواند به نوبه خود وابسته به علّت ديگرى باشد تا برسد به اسباب قصوى.