شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٥٨ - بررسى بعضى از خصوصيات واجب
علتش چيز ديگرى است، و اين يكى با آن ديگرى [مجموعا] علت براى علاقه بين آنها نيستند بلكه آن ديگرى [كه علت اينهاست علت تحقق آن علاقه است].»
بررسى اين احتمال كه وجود هريك از دو متضايف اقتضاى معيّت با ديگرى داشته باشد
شيخ مىگويد: اين متضايفان كه با يكديگر تكافؤ دارند، وضعشان از دو حال خارج نيست. يا اين است كه وجود و حقيقت هر يك از آن دو بگونهاى است كه بايد با ديگرى باشد[١] پس وجود هر كدامشان وجوب نخواهد داشت زيرا بايد با ديگرى باشد يعنى به «غير» تعلّقى دارد و از «غير» بىنياز نيست. پس واجب بالذات نيست بلكه ممكنالوجود است و وقتى ممكن الوجود شد معلول خواهد بود و قبلا گفته بوديم وقتى چيزى علت شد و ديگرى معلول، بين آنها تكافؤى نيست. همان سخن را در اينجا هم تكرار مىكنيم و مىگوييم: اين مضاف با آن يكى كه طرف اضافهاش است، مجموعاً علت اين علاقه لزوميه نشدهاند بلكه آن شىء ثالث است كه اين علاقه را بين آنها بوجود آورده است.
وَ إِمّا أَن لا يكونَ، فتكونُ المعيّةُ طارئةً على وجودِه الخاصِّ لا حقةً له. و أَيضاً فإِنَّ الوجودَ الَّذى يخصُّه لا يكونُ عن مُكافيهِ من حيثُ هو مُكافيهِ بل عن علّة مُتقدّمة إِن كانَ معلولا، فحينئذ إِمّا أَن يكونَ وجودُه ذلك عن صاحبِه لامن حيثُ يُكافيه بَل مِن حيثُ وجودِ صاحبِه الَّذى يخصُّه فلا يكونانِ مُتكافئَينِ بل علّةً و معلولا و يكونُ صاحبهُ أيضاً علةً للعلاقةِ الوهميّةِ بينَهما كَالأبِ وَ الأبنِ.
«و يا اينكه چنين نيست [كه وجود هر يك، معيت ضرورى با ديگرى داشته باشد]پس معيّت براى آنها امرى عارضى مىباشد. و همچنين وجود خاص به يكى از آنها [ناشى] از ديگرى به عنوان مكافِىء او نيست بلكه
[١] از توضيحات استاد واضح است كه عبارت «و ذلك...» را دليل بر اين گرفتهاند كه چرا دو متضايف بخودى خود وصرف نظر از هر علت بيرونى نمىتوانند تكافؤ وتلازم در بين خودشان ايجاد كنند. ظاهر عبارت شيخ هم موّيد شرح استاد مصباح است.
لكن هم صدرالمتألهين در تعليقات و هم ديگران، عبارت «و ذلك...» را دليل بر اصل مطلب ـ كه قبل از بحث متضايفان بود ـ دانستهاند. آنان معتقدند كه اين عبارت مىخواهد دليل بر عدم تكافؤ دو واجب مفروض باشد. [بنگريد: صدرالمتألهين، تعليقات، صص ٣ـ٣٢ ـ خوانسارى، الحاشية، ص ٢٥٣]