شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣١٩ - بررسى بعضى از خصوصيات واجب
لم يَجبْ له وجودٌ، و كلُّ ما إِذا اعتُبر بذاته دونَ غيره و[١] لَم يجبْ له وجودٌ فليس واجبَ الوجودِ بِذاته. فَبيِّنٌ أَنَّه إِنْ كانَ لواجبِ الوجود بذاته علةٌ لم يكنْ واجبَ الوجودِ بذاته. فقد ظهرَ أَنَّ الواجبَ الوجود لا علَّةَ له.
«اَمّا اين كه واجب الوجود را علّتى نيست، مطلب ظاهرى است چون اگر واجب الوجود علّتى براى وجودش داشته باشد وجودش بواسطه آن علت خواهد بود و هر چيزى كه وجودش بواسطه چيز ديگرى باشد، هرگاه ذات او را بدون آن غير در نظر بگيريم، وجود برايش ضرورى نخواهد بود. و هر چيزى كه وقتى ذاتش را بدون غير در نظر بگيريم وجودش ضرورى نباشد پس واجب الوجود بالذات نيست. پس روشن است كه اگر براى واجب الوجود بالذات علّتى باشد واجب الوجود بالذات نخواهد بود. [يعنى خلف لازم مىآيد.] پس ظاهر شد كه واجب الوجود [بالذات] را علّتى نيست.»
شيخ مىفرمايد: اينكه واجب الوجود علتى ندارد واضح و روشن است چون معناى واجب الوجود بالذات اين است كه وقتى به ذات او توجه كنيم و از هر موجود ديگرى صرفنظر نماييم، وجود براى او ضرورت خواهد داشت، و معناى اينكه واجب الوجود علت داشته باشد اين است كه تا وقتى علت نباشد اين واجب الوجود تحقق نخواهد داشت و بنا بر اين فرض، واجب الوجود وابسته به آن غير و آن علت است پس واجبالوجود بالذات نخواهد بود.[٢]
[١] اگر واو در اينجا نباشد، شايد بهتر باشد. [م] [٢] مرحوم صدرالمتألهين مىفرمايد: دليل بر اينكه واجب الوجود علت ندارد اين است كه ممكن نيست يك چيز هم واجبالوجود بالذات باشد و هم واجب الوجود بالغير. چيزى كه واجبالوجود بالغير است، لامحاله ممكن الوجود بالذات است چرا كه اگر آن غير [= علت] كنار رود و يا وجودش لحاظ نشود وضع از دو حال بيرون نيست: يا اين است كه وجوب وجود شىء مورد نظر باقى مىماند و يا اينكه باقى نمىماند.
اگر وجوب وجودش باقى ماند معلوم مىشود وجوب بواسطه آن غير نبوده است و اگر وجوب وجودش باقى نماند پس معلوم مىشود واجب الوجود بذاته نبوده است. پس هر چيزى كه وجودش بواسطه غير [= علت]واجب شود واجب الوجود بالذات نيست چون اجتماع متنافيين محال است. [تعليقات، صص ١ ـ ٣٠]