شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٢١ - بررسى بعضى از خصوصيات واجب
«و از اين [كه واجب علتى ندارد] آشكار شد كه ممكن نيست چيزى واجب الوجود بالذات و واجب الوجود بالغير باشد، زيرا كه اگر آن شىء وجودش بواسطه غيرش [= علت]وجوب پيدا كند پس ديگر نمىتواند بدون آن غير [= علت]موجود گردد و هر چيزى كه نتواند بدون غيرش موجود شود محال است وجودش واجب بالذات باشد. و اگر آن شىء وجودش بذاته واجب باشد پس وجودش حاصل است و تأثيرى براى ايجاب غير در وجودش نيست. و آنچه كه غير در وجودش تأثير داشته باشد واجب الوجود فى ذاته نخواهد بود.»[١]
اينجا شيخ به مطلب ديگرى بطور خيلى فشرده اشاره مىكند، مطلبى كه در كتابهاى متأخرين به تفصيل[٢] به آن پرداخته مىشود و كار درستى هم مىباشد و آن مطلب اين است كه وقتى از موادّ ثلاث بحث مىكنند مىگويند: هر يك از امكان، وجوب و امتناع سه فرض دارد: بالذات، بالغير، و بالقياس الى الغير.
امكان، وجوب وامتناع بالذات يا ذاتى آن است كه شىء اين صفات را از ذات خودش داشته باشد نه اينكه از غير [= علت] گرفته باشد.
امكان، وجوب و امتناع بالغير اين است كه شىء اين صفات را از غير [= علت]داشته باشد.
امكان، وجوب و امتناع بالقياس الى الغير[٣] اين است كه شىء را با ديگرى مقايسه
[١] مرحوم خوانسارى اين عبارت را هم استدراك در گفتار مىداند. [الحاشية، ص ٢٣٦] [٢] اسفار، ج ١، ص ١٥٥ تا ١٧١، مرحوم صدرالمتألهين مفصلا تقسيم هر يك از مواد ثلاث به اين سه قسم را با ذكر امثله و توضيحاتى آورده است. و نيز همان، ص ٨٤ تا ٩٦ مشتمل بر بعضى مباحث در زمينه مواد ثلاث است. و نيز ر.ك: حاج ملاهادى سبزوارى، شرح غرر الفوائد يا شرح منظومه حكمت، صص ٩ ـ ٩٨ و نيز همان ص ١١. تعليقه بر شرح منظومه حكمت سبزوارى، ص ٣٠٧ به بعد ـ دررالفوائد آملى، ص ٢١٢ تا ٢١٤ ـ شرح منظومه شهيد مطهرى، ج ١، ص ٢٤١ تا ٢٤٦. علامه طباطبايى، نهاية الحكمة، ص ٤٨ تا ص ٥١ و بداية الحكمة، صص ٥ ـ ٤٤. [٣] گفتنى است كه قسم سوم از مواد ثلاث، يعنى امكان، وجوب و امتناع بالقياس، صريحاً در ميان اقسام مذكور براى مواد ثلاث در نزد قدماء مطرح نشده است. در كتب قدماء و متقدمين بر مرحوم صدرالمتألهين فقط به دو قسم بالذات و بالغير هر يك از اين موادّ اشاره شده است.
قبل از شيخ، فارابى مسائلى در باب قسم بالذات و بالغير هر يك از مواد ثلاث دارد. از جمله اينكه: ماهيت معلول، ممتنع فى الذات [= بالذات] نيست وگرنه موجود نمىشد و واجب بذاته هم نيست وگرنه معلول نمىشد پس فى ذاته ممكن است و به واسطه وجود مبدأش [= علتش] واجب و با عدم مبدأش ممتنع مىشود. [يعنى واجب بالغير يا ممتنع بالغير مىگردد]. [فصوص الحكم، ص ٥٠]
خود شيخ در اينجا و كتب ديگرش به بالذات و بالغير هر يك از مواد ثلاث مىپردازد و احكامى بيان مىكند از جمله اينكه واجب بالذات نمىتواند واجب بالغير هم باشد، ممكن بالذات است كه واجب بالغير مىباشد.
غزالى هم مطالبى در اين باب دارد از جمله: محال است فرض كنيم كه چيزى هم واجبالوجود بذاته باشد و هم واجبالوجود بغيره. هر واجب بالغيرى ممكن الوجود بذاته است. [معيار العلم، صص ٨ ـ ٣٢٧]
شيخ اشراق هم واجب بذاته و واجب بعلة [= واجب بغيره] و نيز ممكن فى نفسه [= ممكن بذاته]و ممكن بعلة را مطرح و مطالبى پيرامون آنها دارد. [مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج ٢، صص ٨ ـ ٢٧]
ابن رشد در تفسير مابعدالطبيعة ارسطو چنين دارد: موجودات ضرورى حقيقى آنها هستند كه بذاته و بدون علت ضرورى باشند. در ادامه مىگويد: ضرورى دو قسم است: ضرورى مطلق و آن موجودى است كه ممكن نيست بگونهاى ديگر باشد به سبب ذاتش. از اين قسم ضرورى در زمان ما به واجب الوجود تعبير مىكنند. قسم دوم، همانند قسم اول است ولى به سبب غير [= علت]. گروهى از فلاسفه چنين ضرورى را واجب و ضرورى از جهت غير [= علت] مىنامند. [صص ١ ـ ٥٢٠]
فخر رازى هم در نوشتههاى خودش فقط به بالذات و بالغير از مواد ثلاث پرداخته است. [براى نمونه بنگريد: المباحث المشرقية، ج ١، صص ٦ ـ ٢١٥ و نيز المحصّل، ص ١٧٧ و ١٨٣]
قطب شيرازى نيز همانند گذشتگان خود عمل كرده و سخنى صراحتاً از امكان و وجوب و امتناع بالقياس ندارد. فقط به ما بالذات و مابالغير اكتفاء كرده است. [درة التاج، ص ٥٠٤ تا ٥٠٦] و عجيب آنكه مرحوم لاهيجى هم كه متأخر از ملاصدرا است در اقسام مذكور براى مواد ثلاث سخنى در باب «بالقياس الى الغير» ندارد. [شوراق الالهام، ص ٩٠ تا ٩٤]
البته بايد توجه داشت كه گذشتگان و متقدمين بر ملاصدرا وجوب بالقياس را با تعبيرات ديگر در بحث متضايفان مطرح كردهاند ولى در تقسيمات مواد ثلاث سخنى از وجوب بالقياس يا امكان بالقياس يا امتناع بالقياس ندارند. مثلا شيخالرئيس گفته است: متضايفان متكافئ در لزوم هستند [الشفاء منطق، المقولات، ص ١٥١] و يا سهلان ساوى گفته است: از خواص مضاف، تكافؤ در لزوم وجود و ارتفاع وجود است. و ديگر اينكه هر يك از دو متضايف بر يكديگر منعكس مىشوند. [البصائر النصيرية، ص ٦١].
مشابه اين سخنان در گفتههاى ديگران هم هست. بنگريد: ابن باجة، تعليق على كتاب المقولات، ج ٣، ص ١٣٦ ـ ابن رشد، تلخيص كتاب المقولات، صص ١١ ـ ١١٠ ـ اصفهانى، مطالع الانظار فى شرح طوالع الانظار، ص ٢٣٤]
اتفاقاً در آثار فلاسفهاى مثل ملاصدرا و متأخرين كه سخن از ضرورت بالقياس مطرح شده، يكى از دو متضايف نسبت به ديگرى را مثال زدهاند.