شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٢٥ - بررسى بعضى از خصوصيات واجب
معدوم باشد عدم برايش از وجود متميز شده است و از دو حال خارج نيست: يا اينكه هر يك از اين دو [= تميز وجود و تميز عدم] براى ممكن از غيرْ حاصل شده و يا اينكه از غيرْ حاصل نشده است. پس اگر از غير باشد، آن غيرْ علت است و اگر از غيرْ حاصل نشده باشد، بديهى است كه هر چيزى كه نبود و سپس موجود شد تحقيقاً بواسطه امر ممكن الوجودى غير از خودش تخصّص پيدا كرده است [و از حالت تساوى بيرون آمده است]و همين طور است در ناحيه عدم [ممكن]»
شيخ در اينجا به مطلب دوم كه مرتبط با مطلب قبلى است مىپردازد و آن اينكه:
احتياج ممكن بالذات به علت، هم در وجود و هم در عدم
٢) ممكن الوجود هم در وجود وهم در عدم محتاج علت است.
برخلاف واجب الوجود كه علتى ندارد، ممكن الوجود علت مىخواهد. بيان شيخ درباره احتياج ممكن الوجود به علت، بيانى ساده است و نياز به توضيح ندارد.
ايشان مىگويد: معناى ممكن الوجود اين است كه ذات شىء را كه ملاحظه كنيم مىيابيم كه نسبت به وجود و عدمْ اقتضايى ندارد. نه وجود برايش ضرورى است و نه عدم. حال اگر فرض كنيم كه ممكن الوجودى موجود شده است، اين موجود شدن يا به واسطه علتى است و يا بدون وساطت علت است.
اگر اين فرض را بپذيريد كه موجود شدن ممكن به واسطه علت بوده است، اين همان مطلوب ماست كه وجود ممكن همواره احتياج به علت دارد.
اگر فرض دوم را بپذيريد، يعنى بگوييد كه موجود شدن ممكن بدون وساطت علت بوده است، معناى اين سخن آن است كه چيزى كه با توجه به ذاتش، وجود و عدم برايش تساوى داشته وجود پيدا كرده است. حال جاى اين سوال هست كه چگونه ممكن الوجود، متساوى النسبة به وجود و عدم، تعيّن وجودى پيدا كرده است؟ و چه چيزى منشأ تميز و تعين وجود آن شده است؟
شيخ در اينجا مدعى مىشود كه اين امر بَيّن و بديهى است كه محال است چيزى كه فاقد امرى بوده، خود بخود واجد آن شود. اگر ديديم كه چيزى فاقد امرى بود ولى بعداً آن را واجد آن امر يافتيم حتماً علتى بوده كه منشأ اين وجدان و تبديل حال فقدان به وجدان شده است.