شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٢١ - تعيين موضوع فلسفه
فرض كنيد كه در علم طبيعى بحث مىكنند كه حركت بر اثر چه عامل يا عواملى در جسم پديد مىآيد، و چرا جسم متحرك ساكن مىشود. معلوم است كه وجود جسم و تعريف آن ابتداء پذيرفته شده است و اينها از اصول موضوعه علم طبيعىاند، آنگاه مسائل فوق مجال مطرح شدن پيدا مىكنند.
گاهى يك يا چند علم زيرمجموعه علم ديگرى هستند و از جزئيات و فروع آن علم به شمار مىروند مثلا علم طبّ از فروع علم حيوانشناسى و علم حيوانشناسى يكى از علوم طبيعى است.[١] در چنين حالتى اگر موضوع علم فرعى و جزئى محتاج تعريف يا اثبات بود در علم اصلى بدان پرداخته مىشود. در مثال بالا، اگر موضوع علم طب محتاج اثبات باشد مىتوان به حيوانشناسى مراجعه كرد و اثبات اين امر را از آن علم جويا شد. حال اگر موضوع آن علم اصلى و ما فوق هم محتاج اثبات بود; فرض كنيد «جسم» كه موضوع علم طبيعى است محتاج اثبات باشد، آن را در كجا پىگيرى كنيم؟ بايد سراغ علم بالاتر برويم. اين سلسله مراتب طولى تا كجا ادامه مىيابد؟ بايد به علمى منتهى شويم كه موضوع آن هم از نظر مفهوم و ماهيتْ بديهى باشد و هم از نظر وجودْ بىنياز از اثبات.
چه چيزى مىتواند موضوع بالاترين علم باشد كه هم مفهوماً بديهى و هم وجوداً بىنياز از اثبات باشد؟ تنها چيزى كه اين دو خصوصيت را دارد «موجود» است. بنابراين «موجود بما هو موجود» بايد موضوع فلسفه اولى باشد.
گفتنى است كه عموم شكاكين و سوفسطائيان هم منكر مطلق وجود نيستند يعنى آنها عقيده ندارند كه هيچ واقعيتى وجود ندارد تا كسى ادعا كند كه «موجود» بديهى نيست يا بىنياز از اثبات نيست. آنها هم معمولا مدعىاند كه آنچه را ديگران واقع خارجى مىدانند فقط در ذهن وجود دارد و بجز صورتهاى ذهنى چيزى در خارج نيست. پس آنها هم نمىتوانند وجود خودشان و صورتهاى ذهنىشان را انكار كنند. پس باز مطلق وجود مصداقى خواهد داشت كه همه بر آن اتفاق نظر دارند.
[١] قبلا اشاره كرده بوديم كه علم طبيعى چند علم اصلى و چند علم فرعى دارد. حيوانشناسى از علوم اصلى طبيعى و طبّ از علوم فرعى آن بشمار مىرود. [ر. ك به پاورقى شماره ٢ در ص ٨٧]