الهدايا لشيعة ائمّة الهدي - مجذوب التبریزي، شرف الدین محمد - الصفحة ٣٠
*** { سركه در راه عشق سوده نشد گره از كار او گشوده نشد } { عشق از آن زهر در پياله كند كه تو را گرم آه و ناله كند } { مست با هم پياله خوش دارد عشق با آه و ناله خوش دارد } *** { گره بسته اى داشت طفلى به دست بيفكند و اندر كمينش نشست } { روان طفل ديگر ربودش ز جا چو بگشود در وى نبُد جز هوا } { گره بستهْ دنيا و طفل آن دنى است بگويش كه چيزى در آن بسته نيست } *** { يك شب آتش در نيستانى فتاد سوخت چون عشقى كه بر جانى فتاد } { شعله چون مشغول كار خويش شد هر نئى شمع مزار خويش شد } { شعله سان آتش زبانى زان گروه با دلى پر از شكايت كوه كوه } { نى به آتش گفت كاين آشوب چيست مر تو را زين سوختن مطلوب چيست } { گفت آتش بى سبب نفروختم دعوى بى معنيت را سوختم } { زان كه مى گفتى نى ام با صد نمود همچنان در بند خود بودى كه بود } { با چنين دعوى چرا اى كم عيار برگ خود مى ساختى هر نوبهار }