قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٥٢ - كل ما كان اعم كان علمنا به اتم
استدلال كرده است.
«طريق اوّل» آنكه وجود را جزء وجود خويش دانسته، زيرا همواره مطلق، جزء وجود مقيّد است و وجود مقيّد را كه وجود خويش است، بديهى و ضرورى دانسته است تا جايى كه كودكان و سفيهان و ابلهان كه قدرت ادراك مسائل نظرى را ندارند، وجود خويشتن را به روشنى و بداهت ادراك مىكنند. و اگر وجود خويشتن، كه وجود مقيّد و مركّب است، بهطور بداهت قابل تصور است، پس جزء آنكه عبارت است از وجود محض بهطور بداهت قابل تصور است، زيرا جزء بديهى، همواره بديهى است ١.
«طريق دوم» آنكه مفهوم وجود را اعم مفاهيم دانسته است و مفهوم اعم، همواره جزء مفهوم اخص است و جزء هميشه از كل اعرف است؛ زيرا علم پيداكردن به كل متوقّف است بر علم داشتن به جزء بدون اينكه عكس قضيه صادق باشد ٢.
در «طريق سوم» بهطور بديعى بر بداهت وجود استدلال كرده و مىگويد فيض از مبدأ فيّاض، عام است و نفس ناطقۀ انسان بهطور مطلق، تصورات را مىپذيرد. در اين هنگام افاضۀ فيض تصورات از مبدأ فيّاض بر نفس ناطقه كه پذيراى مطلق است بر چيزى جز اجتماع شرايط و ارتفاع موانع متوقّف نيست.
بنابراين، هرچيزى كه شرايط و موانع در آن كمتر باشد، به فيض فيّاض نزديكتر است. بدون شك مفهوم اعم، نسبت به مفهوم اخص كمتر داراى شرايط و موانع است.
زيرا هرگونه شرط و مانع كه در مفهوم عام باشد، در مفهوم خاص نيز هست. ولى عكس قضيه صادق نيست؛ چون مفهوم خاص داراى شرايط و موانعى است كه هرگز در مفهوم عام پيدا نمىشود. پس اجتماع شرايط و ارتفاع موانع در مفهوم اعم همواره از مفهوم اخص كمتر است.
نتيجۀ مقدمات فوق اين است كه ارتسام و وقوع مفهوم اعم، در نفس ناطقه بيشتر از ارتسام مفهوم اخص است و چيزى كه ارتسام آن در نفس ناطقه بيشتر است، قهرا مىتواند نزد نفس ناطقه اعرف باشد و بهاينترتيب بداهت مفهوم وجود، كه اعم مفاهيم است، ثابت مىگردد ٣.
[١] المواقف. (همراه شرح جرجانى) ج ١. ص ٢٥٥.
[٢] همان. ص ٢٤٣.
[٣] همانجا.