قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٥٤ - منكرين قاعده
گروه اول به دو وجه استدلال مىنمايند، بهاينترتيب كه مىگويند مفهوم وجود يا عبارت از نفس ماهيت است يا زائد بر ماهيت. اگر مفهوم وجود نفس ماهيت باشد، بديهى نخواهد بود. زيرا كنه ماهيات بديهى نيستند و اگر بداهتى باشد از حيث جهتى از جهات ماهيت است نه از حيث كنه آن. اما اگر مفهوم وجود زائد بر ماهيت باشد، از عوارض ماهيات محسوب مىشود و به تبع ماهيات، قابل تعقل است. چون مفهوم عرض، هرگز بهطور استقلال قابل تصور نيست؛ و هرچيزى كه به تبع ماهيات قابل تصور باشد، نمىتواند بديهى باشد، زيرا خود ماهيات بديهى نيستند. پس چون ماهيات بديهى نيستند، تابع ماهيات به عدم بداهت شايستهتر است.
گروه دوم، كه مفهوم وجود را مطلقا قابل تصور نمىدانند، به دو طريق استدلال مىنمايند:
طريق اول اينكه، تصور وجود حاصل نمىشود مگر هنگامى كه از غير خود متميّز گردد. زيرا مدرك ناچار بايد از غير مدرك متميّز باشد و معناى متميّز بودن آن است كه مفهوم وجود، غير مفهوم وجود نباشد و بهاينترتيب تعقّل وجود متوقّف است بر تعقّل سلب مطلق؛ و سلب مطلق نيست مگر معناى عدم مطلق؛ و عدم مطلق قابل تعقل نيست مگر بعد از تعقّل وجود مطلق؛ زيرا وجود و عدم نسبت به يكديگر دو امر متضايفاند و تعقّل هركدام از وجود و عدم به ديگرى متوقّف است و لازمۀ آن دور محال است.
طريق دوم اينكه، تصور وجود عبارت است از حصول ماهيت آن در نفس ناطقه. در حالى كه خود نفس ناطقه نيز داراى وجود است. زيرا اگر نفس ناطقه وجود نمىداشت، تصور اشياء امكانپذير نبود. پس نفس ناطقه، داراى وجود است و ماهيت وجود نيز در آن صورت تحصل پيدا مىكند و در اينجا اشكال اجتماع مثلين لازم مىآيد كه آن دو مثل عبارتند از وجود نفس، و وجود حاصل در نفس؛ و چون اجتماع مثلين محال است، تصور وجود كه مستلزم آن مىشود، نيز محال است.
اين بود خلاصۀ آنچه منكرين بداهت وجود در اين باب به آن استدلال كرده و لزوما قاعدۀ «كلّ ما كان اعمّ كان علمنا أتم» را نيز انكار نمودهاند. البته در مقابل استدلالهاى اين گروه پاسخهاى محكم و مستدل بسيارى در كتب فلسفى و كلامى موجود است كه در اين مختصر نمىگنجد.
با بررسى استدلالهاى طرفداران بداهت وجود و مخالفين آن، اين نكته به دست