قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٢٧٣ - سهروردى
يتكثّر أصلا و ليس فى الوجود واجبان ١.
صدر المتألّهين در برخى موارد اين قاعده را به كار برده و براى اثبات يك سلسله مسائل به آن استناد نموده است.
در باب اتصال نفس ناطقه به عالم عقول به چند اصل تكيه مىكند: يكى از آن اصول اين است كه وحدت عقول مانند وحدت جسم و رنگ و حركت يك وحدت عددى نيست؛ بلكه وحدتى است مخصوص كه مناسب عالم عقول است.
تفاوت وحدت عالم عقول با وحدت عالم عناصر در اين است كه در وحدت عالم عناصر، هرگاه وحدتهاى ديگر همانند آن بر آن افزوده گردد، بهطور ضرورت مجموع وحدتها بزرگتر از يك وحدت خواهد شد. چنانكه مشاهده مىنماييم همواره مجموع دو جسم يا چند جسم بزرگتر از يكى از آنها است؛ در حالى كه وحدت عالم عقول چنين نيست؛ زيرا اگر يك معنى عقلى را با حد و نوع واحد در نظر بگيريم و سپس معنى هزاران عقل را با همان حد و نوع بر آن بيفزاييم، مجموع عقول بزرگتر از عقل واحد نيست.
وى اين وحدت را به معنى انسان بما هو انسان مانند مىكند و مىگويد اگر معنى انسان بما هو انسان را تصور نماييم، سپس همين معنى را بدون عوارض لا حقه از قبيل وضع و مقدار و كم و كيف، صدها بار بر آن بيفزاييم، سرانجام جز همان معنى نخست چيز ديگرى را نمىيابيم.
صدر المتألّهين در اينجا به قاعدۀ «صرف الشّىء لا ميز فيه و لا يتكرّر» تمسّك مىكند و آن را از كتاب تلويحات شيخ اشراقى نقل مىنمايد، چنانكه مىگويد:
هذا بخلاف الوحدة العقليّة فإنّا لو فرضنا وجود ألف عقل مثل هذا العقل لكان حال الواحد فى وحدته كحال ذلك الألف فى كثرته. مثال ذلك معنى الإنسان بما هو إنسان. فإنّك إذا أضفت إلى هذا المعنى معنى هو مثله فى الحقيقة، مع قطع النّظر عن العوارض اللاّ حقة من الوضع و المقدار و غيرها، فلم تجده فى ثانوّيته و لا المجموع فى إثنينيّته إلاّ كما تجد الأوّل فى وحدته؛ و لذلك قال صاحب التّلويحات صرف الوجود الّذى لا أتمّ منه كلّما فرضته ثانيا فإذا نظرت إليه فاذن هو هو اذ لا ميز فى صرف الشّىء ٢.
[١] التلويحات. ص ٣٥.
[٢] الاسفار الاربعة. ج ٣. ص ٣٣٨.