قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٤٠٦ - كل معلوم فهو موجود
كلّ معلوم فهو موجود
هرچيزى كه بشر از آن آگاهى يابد، ناچار از دايرۀ هستى بيرون نيست. اگر اين قاعده بهطور كلى صادق باشد، عكس نقيض آن نيز صادق خواهد بود. عكس نقيض اين قاعده عبارت است از اينكه گفته مىشود: هرچيزى كه از دايرۀ هستى بيرون است، هرگز بشر از آن آگاهى نمىيابد.
آگاه نبودن انسان از چيزى كه وجود ندارد، قضيهاى است كه بايد آن را در زمرۀ بديهيات به حساب آورد. زيرا معناى آگاهى و علم، جز حكايت نفس الامر و نشان دادن خارج چيز ديگرى نيست. بنابراين چيزى كه موجود نيست، نه خارج است و نه نفس الامر، و چيزى كه نه خارج است و نه نفس الامر، هرگز معلوم نيست. پس آنچه موجود نيست، بالضّروره معلوم نيست؛ و چون اين قضيه از طريق بداهت ثابت است، عكس نقيض آن نيز ثابت خواهد بود و آن عبارت است از اينكه: آنچه معلوم است، بالضّروره موجود است.
خواجه نصير الدّين طوسى اين قاعده را مطرح كرده و از طريق اين قاعده، به اثبات اصل هستى دست يافته است. وى معتقد است اگر انسان نسبت به شىء عالم گردد، ناچار به هستى آن شىء اعتراف كرده است؛ و هرگاه به هستى شىء اعتراف نمود، چون هستى شىء مركب است كه از اصل هستى و شىء، ناچار اصل هستى را پذيرفته است و به اين ترتيب علم انسان به هرگونه شيئى از اشياء، هرگز از علم انسان به اصل هستى منفك نخواهد بود. عين عبارت خواجه در اين باب چنين است:
اصل: هركه از چيزى آگاهى يابد، لا محاله، از هستى آن چيز آگاه شده باشد چه به ضرورت داند كه هرآنچه يابند باشد، و آنچه نبود نتوان يافت. پس هستى كه آن را وجود خوانند، دانسته باشد چون آن هستى جزء است از اين هستى كه يافت، و هركه كل داند، از پيش جزء دانسته باشد. و چون اين معنى مقرر است