قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٤١٩ - كدام مسئله را ابن سينا بر اين قاعده مبتنى دانسته است؟
چونى «كيف» و علت و گوهر مقدر است. علت نوع خاصى از هستى است.
هيچكس نمىتواند به تصور علت برسد، مگر آنكه نخست تصور هستى را دريافته باشد؛ ولى عكس اين درست درنمىآيد. هركس مىتواند تصور سادۀ هستى را دريابد، بىآنكه معناى تصور پيچيدۀ علت را بداند. همچنانكه هركس مىتواند بداند كه جانور چيست، بىآنكه اسب را بشناسد. به همينگونه هيچكس نمىتواند به تصور چونى «كيف» برسد، مگر آنكه پيشتر تصور هستى را شناخته باشد و چنين است حال همۀ مقولات ديگر ١.
اين بود بخشى از فلسفۀ هگل ترجمۀ حميد عنايت كه ما براى نشان دادن نزديكى فكر اين فيلسوف مغربزمين به مفاد اين قاعده كه از مشرقزمين است، نقل نموديم. ولى هرگز نبايد اشتباه شود كه سخن هگل درست همان چيزى است كه در مفاد اين قاعده آمده است. چونكه سخن اين فيلسوف اگرچه از يك جهت به مفاد اين قاعده بسيار نزديك است، از جهات ديگر بسيار دور است. زيرا تصور هستى در فلسفۀ هگل در زمرۀ مقولات بلكه نخستين مقوله به حساب آمده است؛ در حالى كه از نظر فلاسفۀ اسلامى تصور هستى بههيچوجه در زمرۀ مقولات نيامده، بلكه همواره هستى را به عنوان شىء فوق مقولات مىشناسند.
بهطورى كه اطلاق كلمۀ مقوله در مورد اصل هستى هرگز در فلسفۀ اسلامى ديده نشده است. مفاد اين قاعده نيز چيزى جز اين نيست كه مفهوم اعم اگر نسبت به مفهوم اخص ذاتى باشد، همواره بر آن مقدم است و اين معنى جز در باب مقولات كه آنها را ماهيات نيز مىگويند، تحققپذير نمىباشد. بنابراين مفاد اين قاعده در مورد مقولات كه عبارتند از ماهيات جوهريه و عرضيه صادق است. ولى تصور اصل هستى به علت اينكه مافوق مقولات است، از دايرۀ مفاد اين قاعده بيرون است و بهاينترتيب يك تفاوت بسيار عميق بين نظر هگل و فلاسفۀ اسلامى در باب تصور اصل هستى با نخستين مقوله ديده مىشود كه بههيچوجه نمىتوان بين اين دو طرز تفكر توافق برقرار نمود؛ زيرا فلاسفۀ اسلامى تصور هستى را از سنخ ماهيات يا مقولات نمىدانند؛ چنانكه مقولات
[١] همانجا.