تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩٧ - منتخباتى از كتاب ( جنگ و صلح ) شاه كار تولستوى
- چرا ؟ شاه زاده خانم ماريا گفت :
چرا ؟ تنها انديشهء آن چه در آن جا به انتظار ما است . . . ناتاشا بدون توجه به سخنان شاه زاده خانم ماريا دو باره پرسان به پىير نگريست .
پىير گفت :
- زيرا تنها كسى كه به وجود خداوندى كه راهنماى ما است ايمان دارد ، مى تواند مصيبتى را كه به شما و شاه زاده خانم ماريا روى آورده است تحمل كند . . . » [١] » پىير گفت :
- از بد بختى و رنج سخن مى گويند . اما اگر اينك در همين لحظه به من بگويند : آيا مى خواهى همان باشى كه قبل از اسارت بودى يا حاضرى دو باره تمام اين مراحل را از نو بگذرانى ؟ جواب مى دهم كه تو را به خدا بگذاريد بار ديگر اسير باشم و گوشت اسب بخورم . ما تصور مى كنيم كه به مجرد دور افتادن از مسير عادى زندگانى خود همه چيز براى ما به پايان مى رسد . در صورتى كه تازه آن موقع چيزهاى نو و خوب شروع مى شود . تا زمانى كه حيات وجود دارد ، سعادت نيز وجود دارد . » [٢] » پىير با خود مى انديشيد كه :
شايد من در آن موقع عجيب و مضحك جلوه مى كردم ، اما در آن زمان چنان كه به نظر مى رسيد ديوانه نبودم ، بلكه بر عكس در آن موقع از ديگر مواقع عاقلتر و تيز بينتر بودم و آن چه در زندگانى شايستهء درك و فهم بود ، درك مى كردم ، زيرا . . . من خوشبخت بودم .
جنون پىير اين بود كه مانند پيشتر براى دوست داشتن مردم در انتظار مشاهدهء آن علل خصوصى كه آن را خصايل نيك و شايستگىهاى انسانى مى ناميد نبود
[١] همان مأخذ ، ج ٤ ، ص ٢٤٦ . .
[٢] همان مأخذ ، ج ٤ ، ص ٢٤٦ . .