تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤ - منتخباتى از كتاب اعتراف - تولستوى
من مى گذاشت كه بگويم : ايمان دارم به اين كه شراب و نانى كه بلع مى كردم خون و گوشت حقيقى مسيح است ، در دل خود دردى يافتم كه گفتنى نيست و اين درد از آن نبود كه چنين ايمانى را دروغ مى دانستم ، بلكه از آن روى بود كه احتمال مى دادم كه چنين تكليف ظالمانه اى براى اهل ايمان ، بسا ممكن است از طرف شخصى يا اشخاصى اختراع شده باشد كه اصلا خود نمى دانستهاند ايمان چيست و اين انديشه بود كه مرا رنج مى داد .
هر چند حال به خود اجازه مى دهم كه بگويم چنان تكليفى كه من شراب و نان را خون و گوشت شمارم ظالمانه است . » [١] « با بر گزيده ترين كشيشان هر فرقه كه مذاكره كردم چيزى جز اين به من نگفتند كه » آن چه ما معتقديم حق صرف است و آن چه ديگران مؤمناند باطل محض . » و مى گفتند تنها كارى كه از ما بر مى آيد اين است كه در حق سايرين دعا كنيم تا شايد ايشان هم چون ما به حق گرايند و از باطل دورى جويند . » [٢] « من از خود مى پرسيدم : آيا ممكن نيست كه تعاليم مذهبى را چنان با بلندى نظر و از فراز افقى رفيع نگرند كه ديگر از آن بلندى و رفعت اين همه اختلافات و مخاصمات ديده نشود و اين جنگ ( هفتاد و دو ملت ) مشهود نيفتد ؟ » [٣] « چون آن چه را به نام مذهب مى كردند ملاحظه كردم ، وحشت نمودم و به كلى مذهب ارتودوكس را مطرود شمردم .
اما مسئلهء دوم كه مرا از مذهب گريزان ساخت اين بود كه نسبت كليسا با مسئلهء حيات توأم بود با جنگ و مجازاتهاى شديد چون قتل و ضرب و حبس و غيره . » [٤]
[١] همان مأخذ ، ص ١٠٩ - ١٠٨ . .
[٢] اعتراف ، تولستوى ، ص ١٠٩ . .
[٣] همان مأخذ ، ص ١٠٩ . .
[٤] همان مأخذ ، ص ١١٢ . .