تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١١ - مقدمه سوم - آن عرفان كه در ١٧١ من طبيعى ١٨٧ شكوفان مى شود ، عرفان منفى است
نشاط و سرور اين جذب شدگان در سير و سياحت عالم درونى همان اندازه ارزش دارد كه نشاط و سرور تماشاگران مجذوب طبيعت .
تماشاگران مجذوب طبيعت جهانى را در مقابل حواس و انديشهء خود بر مى نهند و از اطلاعى كه در بارهء آن پيدا مى كنند لذت مى برند و بدون اين كه به اعتراف همهء متفكرين عالى مقام كه ( هيچ انسانى نمى تواند جهان هستى را آن چنان كه هست درك كند ) ارزشى قايل شده و به حدود دريافت واقعى خود توجهى داشته باشند گمان مى كنند همه چيز را فهميدهاند ، اين گمان پوچ آنها را وادار مى كند كه شناسايىهاى خود را مطلق قلمداد نموده با تمام بىاعتنايى به گستاخىها دچار شوند .
ما از بعضى از فلاسفه ى قرن نوزدهم اين گونه جملات گستاخانه را « با كشف قوه و ماده » يا « با كشف اسرار ذهن و ادراك » همهء جهان را شناختهايم مشاهده كردهايم .
اگر نيروى فنا ناپذير كنجكاوى بشر در بارهء رموز و اسرار هستى وجود نداشت چند عدد از جملات فوق كافى بود كه چرخ متحرك فرهنگ انسانى را ساكن و متلاشى بسازد .
عين همين گستاخى و خود بينى را در تماشاگران مجذوب عالم درونى نيز مى بينيم چقدر اسف انگيز است كه يك انسان با داشتن معلومات محدود در بارهء جهان بيرونى و درونى صريحاً بگويد : من خدا من خدا من خدايم .
اگر مقصود اين گروه از سير كنندگان اين بوده است كه من يكى از مظاهر و جلوه گاه هاى مقام شامخ ربوبى هستم ، من همانم كه توجه پيدا كردهام كه « خدا از رگ گردن براى من نزديكتر است » بسيار عالى است ، ولى مصرع فوق اين مقصود را نمى رساند . و اگر مى خواهد واقعاً از وصول خود به مقام احديت خبرى بدهد ، در اين صورت ادعاى خود را با همين جمله تكذيب مى كند ، زيرا ، چگونه امكان دارد كه كسى من را براى خود بر نهد بدون اين كه جز من براى او مطرح شده باشد ؟ به اضافهء اين كه علت چيست كه اين گونه مدعيان پس از رسيدن به بعضى از حالات روح مى گويند : من خدايم ، يا « انا الحق » ولى نمى گويند كه حالا فهميدم كه قبلًا خدا بودم ، حالا هم