تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٤ - مسئلهء دوازدهم - چگونه مى توان خنده و گريه را به صورت علت در آورد ؟
من هرگز رضايت نخواهم داد به اين كه آن اشكهايم كه از اندوه قلبم به اعضايم سرازير مى گردد ، تبديل به خنده شود .
آرزويم اين است كه : زندگانى من اشكى باشد و لبخندى :
اشكى كه دلم را پاك نموده ، اسرار حيات و مشكلات آن را به من بفهماند .
لبخندى كه مرا به فرزندان اجتماعم بپيوندد و نشانهء تعظيم من به مقدسات باشد .
اشكى كه با دل آزردگان شريكم سازد .
لبخندى كه نشانهء شادمانى در بارهء هستىام باشد .
مى خواهم با شوق و شعف بميرم ، اما با ملالت زنده نباشم .
مى خواهم اعماق درونم گرسنهء محبت و زيبايى باشد . من به خوبى نگريستهام ، مردمى كه به هر وضعى كه موجود است رضايت دادهاند ، بد بختترين انسانها و نزديكترين آنان به مادهء خشن و ناخود آگاه مى باشند . من به خوبى گوش دادهام ، ناله هاى مشتاق آرزومند را شيرينتر از آهنگهاى موسيقى در يافتهام .
شباهنگام ، گلبرگهاى ظريفش را جمع مى كند ، در حالى كه برگها يكديگر را تنگ در آغوش گرفتهاند به خواب مى روند ، هنگامى كه بامداد فرا مى رسد ، لبها باز مى كنند تا بوسهء شعاع آفتاب را بر لبانشان بپذيرند ، آرى زندگى گلها شوقى است و وصالى ، اشكى است و لبخندى .
آبهاى دريا تبخير مى شوند و اوج مى گيرند و انبوه مى شوند و به صورت ابرهاى متراكم در مى آيند ، سپس روى تپه ها و دشتها به سير و حركت مى پردازند تا آن گاه كه با نسيمهاى لطيف ملاقات كنند و روى كشتگاه ها در شكل قطرات باران فرو ريزند ، به رودخانه ها فرود آيند و پاى كوبان و كفزنان به سوى دريا رهسپار شوند ، آن دريا كه جايگاه اولىشان بوده است .
زندگانى ابرها هجرانى است و وصالى ، اشكى است و لبخندى .
بدينسان شخصيت انسانى از ( روح كلى ) جدا مى شود و در جهان ماده سير مى كند و از روى كوهساران اندوه ها و جلگه هاى شادىها عبور كرده با نسيمهاى لطيف