تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٠٦ - منتخباتى از كتاب ( جنگ و صلح ) شاه كار تولستوى
خود باشد ، ضرور بود كه وى مهربان و جذاب باشد ، لازم بود كه او از ناپلئون رنجيده باشد . تمام اين صفات در آلكساندر اول جمع شده بود . تمام اين ضروريات يا به اصطلاح تصادفات بىشمار در زندگانى گذشته اش : تربيت ، تمايلات آزادى خواهى ، مشاوران خويش ، اوسترليتس ، تيلزيت ارفورت آماده گشته بود .
هنگام جنگ ملى اين مرد فعاليتى از خود نشان نمى داد ، زيرا - فعاليتى او ضرورى نبود ، اما به مجرد آن كه لزوم جنگ عمومى اروپايى آشكار شد ، اين مرد در آن لحظهء قاطع در مقام خود ظاهر شد و ملل اروپا را متحد ساخت و به جانب مقصود هدايت كرد .
بالاخره مقصود حاصل شد ، پس از آخرين جنگ سال ١٨١٥ آلكساندر در اوج قدرت ممكنهء بشرى قرار گرفت . اما چگونه از اين قدرت استفاده كرد ؟ آلكساندر اول ، به وجود آورندهء صلح اروپا ، مردى كه از سالهاى جوانى هدفى جز رفاه سعادت ملت خود نداشت و نخستين محرك و مشوق اصلاحات و تجديد خواهى و آزادى طلبى در وطن خويش بود ، در اين موقع كه به نظر مى رسيد داراى عالىترين قدرت است و به همين سبب مى تواند وسايل رفاه و سعادت ملت خود را فراهم سازد ، مخصوصاً در آن هنگام كه ناپلئون در تبعيدگاه با اين فرض كه اگر قدرت داشت چگونه بشريت را سعادتمند مى ساخت نقشه هاى كودكانه و دروغين طرح مى كرد ، اين مرد يعنى آلكساندر اول سرانجام رسالت تاريخى خود و درك اين حقيقت كه دست خداوند به همراه او است ، ناگهان به حقارت اين قدرت زود گذر آگاه شد و از آن روى بر تافت و آن را به دست مردم پست و زبونى كه ايشان را تحقير مى نمود سپرد و گفت :
- اين افتخار نه بنام ما بلكه به نام تو باشد من نيز مانند شما بشرى بيش نيستم . بگذاريد من نيز مانند مردم ديگر زندگانى كنم و در فكر تزكيهء نفس خود و خداوند باشم » [١]
[١] همان مأخذ ، ج ٤ ، ص ٢٧٩ . .