تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨٥ - نظم براى جهان ( بدون خود ) همان عدالت براى جهان ( با خود ) ناميده مى شود
عاشق از بوى خوش پيرهنت پيرهن را ندراند چه كند مار آن جانور خوش خط و خال بىغرض سم نجهاند چه كند سطح دريا و هوا طوفانى نزند موج و نجنبد چه كند زنده تا جان به تنش مى جوشد نكند سعى و نكوشد چه كند
هر چه كه ( خود عالى ) در تحصيل رشد پيش رفت مى كند ، عينكهاى صافتر به دست مى آورد و از بازيگرى خود كاسته به تماشاگرى خود مى افزايد :
مشاهدهء دقيق نظم خارج از خود ، دو مفهوم عدالت و نظم را از مدار ( خود ) بر كنار مى كند ، اما جاى بسى دريغ و تأسف است كه چون دست كشيدن از ( خود ) به طور كلى فوق العاده نادر است ، لذا هنوز رابطهء الهى از مدار گرايش او كاملًا جدا است .
هنوز آب زلال معرفت و جهان بينى نتوانسته است صداى جز جز و چك چك آتش گرايش طبيعى را به كلى خاموش بسازد و ساكتش كند ، لذا گاهى از دهانش امثال اين سخنان مى پرد :
لب و دندان تر كان خطا را بر اين خوبى نبايست آفريدن
اما دلش مى خواهد كه نوار ضبط جهان هستى اين سخنان را از او ضبط نكند ، زيرا ، تا حدود زيادى توانسته است از ( خود طبيعى ) فاصله بگيرد . نتيجه ذيل را اكنون مى توانيم بپذيريم :
هر چه كه جنبهء تماشاگرى انسان صحيح و گرايش او به ايده آل بيشتر بوده باشد ، نظم و عدالت قيافهء درخشانترى باو نشان مى دهند اين نكته را دقيقاً در ذهن داشته باشيم كه : اكنون توانستهايم تا حدود زيادى از ( خود طبيعى ) آن بازيگر قهرمان بيرون آمده از حيطه و سلطهء او رهايى پيدا كنيم .
حالا حيات را در نظر مى آوريم كه رقيقتر و ظريفتر از مادهء ناخود آگاه است ، خداوند اين حيات را كه لذت مى بيند و الم را درك مى كند در پهنهء ماده ناخود آگاه قرار