تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٤٦ - ذكر قوم موسى و پشيمانى ايشان
ذكر قوم موسى و پشيمانى ايشان
راز مى گفتند پيدا و نهان جملگى مرد و زن و پير و جوان
((٢٤٨٦)) گر دل موسى ز ما راضى بدى تيه را راه و كران پيدا شدى
((٢٤٨٧)) ور به كل بيزار بودى او ز ما كى رسيدى من و سلوى از سما ؟
((٢٤٨٨)) كى ز سنگى چشمه ها جوشان شدى ؟
در بيابانمان امان جان شدى
((٢٤٨٩)) بل به جاى خوان خود آتش آمدى اندر اين منزل لهب بر ما زدى
((٢٤٩٠)) چون دو دل شد موسى اندر كار ما گاه خصم ماست گاهى يار ما
((٢٤٩١)) خشمش آتش مى زند در رخت ما حلم او رد مى كند تير بلا
((٢٤٩٢)) كى بود كه حلم گردد خشم تيز نيست اين نادر ز لطفت اى عزيز
((٢٤٩٣)) مدح حاضر وحشت است از بهر اين نام موسى مى برم قاصد چنين
((٢٤٩٤)) ور نه موسى كى روا دارد كه من پيش تو ياد آورم از هيچ تن
((٢٤٩٥)) عهد ما بشكست صد بار و هزار عهد تو چون كوه ثابت برقرار
((٢٤٩٦)) عهد ما كاه و به هر بادى زبون عهد تو چون كوه ثابت برقرار
((٢٤٩٧)) حق آن قوت كه بر تلوين ما رحمتى كن اى امير لونها
((٢٤٩٨)) خويش را ديديم و رسوايىّ خويش امتحان ما مكن اى شاه بيش
((٢٤٩٩)) تا فضيحتهاى ديگر را نهان كرده باشى اى كريم مستعان
((٢٥٠٠)) بىحدى تو در جمال و در كمال در كژى ما بىحديم و در ضلال
((٢٥٠١)) بىحدى خويش بگمار اى كريم بر كژى بىحد مشتى لئيم
((٢٥٠٢)) هين كه از تقطيع ما يك تار ماند مصر بوديم و يكى ديوار ماند
((٢٥٠٣)) البقيه البقيه اى خديو تا نگردد شاد كلى جان ديو
((٢٥٠٤)) بهر ما نى بهر آن لطف نخست كه تو كردى گمرهان را باز جست
((٢٥٠٥)) چون نمودى قدرتت بنماى رحم اى نهاده رحمها در شحم و لحم
((٢٥٠٦)) اين دعا گر خشم افزايد تو را تو دعا تعليم فرما مهترا