تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٩ - منتخباتى از كتاب اعتراف - تولستوى
است ، همان است كه مردم خدا مى خوانند : و من در اين مقام تأمل كردم و با تمام هستيم كوشيدم تا مگر وجود آن علت را دريابم و به مجرد آن كه مذعن شدم با اين كه قوه اى هست كه وجود من در پرتو آن است فوراً احساس كردم كه ديگر مى توانم زندگى كنم . » [١] « اما پى در پى از جهات مختلفه دو باره به همان تصديق رسيدم كه من نمى توانم بدون علتى يا دليلى يا معنايى ، خود بدين جهان آمده باشم . من نمى توانم چون مرغ بىپر و بال باشم كه از آشيان خود فرو افتاده است . ( هر چند كه به همان مرغ بىپر و بال شبيه بودم ) و نيز قبول داشتم كه مرا مادرى حمل كرده سپس بزاده و در آغوش خويش گرم ساخته و غذا داده و دوست داشته است . حال مادر من كجا است ؟ اگر من يتيم مى شدم چه كسى مرا حفظ كرده بود ؟ پس من از خود نمى توانم پنهان كنم كه كسى مرا حفظ كرده و دوست داشته است . اما آن كس كه بود ؟ آيا خدا است ؟ او است كه مجاهده و طلب مرا مى داند و مى بيند . او است كه بر يأس من آگاه است . او است كه بر سعى و كوشش من گواه است . به خود گفتم : او وجود دارد و فقط در همين لحظه كه وجود او را تصديق كردم حيات در من دميده شد و من امكان زندگى را احساس كردم و لذت وجود را درك نمودم . » [٢] « اما در مقابل ، از خود پرسيدم : ( پس اين احساس خدا كه در من است ، احساس كسى كه به جان در طلبش هستم ، از كجا آمده است ؟ ) با اين فكر باز امواج شادى بخش حيات در من برخاست و آن چه در گرد من بود زنده شد و معنايى يافت . » [٣] « و نيز به خاطر آوردم كه من فقط در آن زمان زيسته و داراى حيات بودهام كه ايمان به خدا داشتم . و من در آن وقت چون گذشته مى ديدم براى ادامه حيات تنها
[١] همان مأخذ ، ص ٨٨ . .
[٢] همان مأخذ ، ص ٨٩ . .
[٣] همان مأخذ ، ص ٩١ - ٩٠ . .