تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩٤ - منتخباتى از كتاب ( جنگ و صلح ) شاه كار تولستوى
( اين بزرگ است ) در نتيجهء اين احساس وجدانش آرام است .
او مى گويد : در وجود خود علايم ( اين بزرگ است ) را مى بيند و تمام جهان ٥٠ سال است كه تكرار مى كنند : عظمت : بزرگى ناپلئون كبير از عظمت تا استهزاء يك قدم فاصله است .
و هيچ كس در اين انديشه نيست كه قبول عظمت كه با مقياس نيكى و زشتى قابل سنجش نباشد جز قبول حقارت بى اندازهء آن عظمت چيز ديگر نيست .
ما كه از مسيح مقياس نيكى و زشتى را آموختهايم ، وجود هيچ چيزى را كه با اين مقياس قابل سنجش نباشد ، قبول نداريم و معتقديم در آن جا كه سادگى و نيكى و حقيقت نباشد عظمت وجود نخواهد داشت . » [١] « هر چند اين نكته به نظر مى رسد ، ولى جراحت روحى كه بر اثر ضربتى ناگهانى بر روح انسان وارد مى شود رفته رفته چون جراحت روح نيز مانند زخم بدن كه در دوران بهبودى دهانهء آن آرام آرام جمع مى شود فقط از داخل در نتيجهء نيروى حيات كه به خارج مى تراود رو به بهبودى مى رود .
زخم روحى ناتاشا نيز به همين ترتيب بهبودى يافت . او تصور مى كرد كه دوران زندگانيش پايان يافته است .
اما ناگهان عشق و علاقه به مادر بوى نشان داد كه جوهر و ماهيت زندگى او يعنى عشق - هنوز در وجودش زنده است و چون شعلهء عشق زبانه كشيد ، زندگى خفته اش نيز از خواب بيدار شد . » [٢] « شاه زاده خانم ماريا از دوران كودكى خود ، از مادرش ، از پدرش ، از آرزوها و تخيلاتش سخن مى گفت .
ناتاشا كه سابقاً با نافهمى و بىاعتنايى از پرهيزكارى و تسليم و رضا و لطف و حقيقت و فدا كارى مسيح مانند روى بر مى تافت ، اينك چون رشتهء عشق و محبت شاه زاده
[١] همان مأخذ ، ج ٤ ، ص ١٩٠ . .
[٢] همان مأخذ ، ج ٤ ، ص ٢٠٤ . .