تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧٤ - تفسير ابيات
به آن حيله گران كه مانند كوزه گران از سفالين ناچيز كاسه و كوزه مى سازند كه يك سنگ كوچك مى تواند آنها را متلاشى بسازد كف مى زد و سخريه مى كرد . شگفتا اين حيله گران مى خواهند مكرهايى بسازند و شاه را در حبابى بدام بيندازند آخر مگر قابل تصور است شخصيتى به آن عظمت كه توانايى بىكران دارد در يك حباب بگنجد اينان مى انديشند و تدبيرها به كار مى برند كه شاه را غافلگير كنند ، مگر خود شاه نيست كه اين انديشه ها و تدبيرها را به آنها تعليم كرده بىچاره و تيره بخت آن متعلمى كه با آموزگار خود پهلو به پهلو مى زند و مى خواهد از او جلوتر بيفتد .
اينان با كدامين استاد گلاويز شدهاند ؟ استادى كه به جهان بىكران مشرف است ، آشكار و پنهان به طور مساوى براى او مطرح است ، داراى ديده گانى است كه با نور الهى مى نگرد ، اين نور پرده هاى ظلمانى نادانى را مى شكافد .
آنان مى خواهند راز خود را در دلهايى پوشيده بدارند كه مانند گليم كهنه سوراخ سوراخ شده پشت خود را كاملًا نشان مى دهد ، خود همان پرده سوراخ با آن شكافهايش كه هر يك به منزلهء دهانى است ، به آن كس كه مى خواهد راز حيله گرى خود را مخفى بدارد مى خندد .
آن استاد زبر دست به شاگرد خود چنين مى گويد : اى كمتر از سگ با من وفايى ندارى ؟ تو چنين فرض كن كه من آن استادى كه آهن را از هم مى گسلد نيستم و مانند تو شاگرد كور دل هستم ، هر چه باشم بالاخره نيرو بخش جان و روان تو منم ، جريان وجودى تو بدون من امكان پذير نيست .
اگر درست بنگرى خواهى ديد : قلب كارگاه سعادت و بخت تست از روى چه منطقى اين كارگاه را مى شكنى ؟ پس تو در حقيقت مبدا اصلى بخت و اقبال و سعادت خويشتن را نيست و نابود مى سازى ، تو در ذهن خود چنين نقشه مى كشى كه من آتشى پنهانى براى او ( استاد ) شعله ور مى سازم ، ولى اين را نمى دانى كه تماس و اطلاع دلها