تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٩ - منتخباتى از كتاب ( جنگ و صلح ) شاه كار تولستوى
ما در بارهء چه چيز و چه كسى گفتگو مى كرديم ؟ وجود چه كسى را تو انكار مى كردى ؟ ناگهان با صداى توانا و شور انگيز و خشن گفت :
اگر او وجود ندارد پس كسى او را اختراع كرده است ؟ چرا اين تصور در تو پديد آمده است كه چنين موجود نامفهومى وجود دارد ؟ چرا تو و تمام جهان هستى چنين موجود غير قابل ادراك را كه قادر مطلق است و تمام صفاتش ازلى و ابدى است به تصور در آوردهايد ؟ » [١] « او وجود دارد ، اما درك او دشوار است . اگر اين موجود كه در هستى آن ترديد داشتى ، انسانى بود ، دستش را مى گرفتم و نزد تو مى آوردم و به تو نشان مى دادم . اما من ، انسانى فنا پذير حقير ، چگونه مى توانم قدرت مطلق و ابديت كامل و لطف و كرم بىنهايت او را به كسى كه نابينا است يا به كسى كه چشمش را براى ناديدن او مى بندد ، به علاوه زشتىها و معايب خويش را نيز نمى بيند و درك نمى كند نشان دهم ؟ » [٢] « تو كيستى تو چيستى ؟ تو گمان مى كنى به جهت آن كه توانستى اين سخنان بىمعنى و تمسخر آميز را بر لب بياورى خردمند و دانايى ؟ تو از كودكى كه گستاخانه پس از ساعتها بازى كردن با ساعتى كه شاه كار هنر و صنعت است مى گويد كه من هدف و منظور از ساختن اين ساعت را نمى دانم پس به استادى و هنرمندى سازندهء آن ايمان ندارم احمقتر و بىخردترى .
آرى شناختن او دشوار است ، در طى قرون متمادى ، از زمان آدم ابو البشر تا عصر كنونى ، در راه شناسايى او كوششها و مجاهدتها شده است و هنوز تا وصول به هدف راهى بىنهايت در پيش است ، اما در ميان اين عدم ادراك و شناسايى تنها ضعف ما و
[١] همان مأخذ ، ج ٢ ، ص ٤٢٧ . .
[٢] همان مأخذ ، ج ٢ ، ص ٤٢٧ . .