تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٢٥ - تفسير ابيات
چه كنيم ؟ بيش از اين ما نتوانستيم گام برداريم ، هر چيزى را كه خوشايند و رنگين ديديم به گمان چشم روح ما طالب آن است به آن چشم ريختيم . مگر نتيجهء ريختن رنگ در چشم جز كورى چيز ديگرى است اى سرمه كش الهى ما اى آن مقام والايى كه هر ناچيزى به بركت وجودى تو به چيز بودن مى رسد . اى آن وجود نازنين كه آتش ستمكاران دورانت دل عزيزت را كباب مى كرد و تو جز اين جملهء ( رب اهد قومى ) چيز ديگرى در بارهء آنان به زبان نمى آوردى .
آرى درست است كه آنان آتشها شعله ور كردند ، اما نمى دانستند كه سوختن عود عطرزا چه عطرهاى جان فزا در فضاى هستى مى پراكند .
عودهاى طبيعى آن گاه كه در آتش سوخته مى شوند كاهش مى يابند ، اما تو آن عود هستى كه با سوختن مى فزايد .
[ شاعرى در بارهء متلاشى شدن اعضاى حسين عليه السلام در روى خاكهاى نينوا چنين مى گويد :
و مجروح ما غيرت منه القنا حسنا و لا اخلن منه جديداً قد كان بدرا فاقتدى شمس الضحى مذ ألبسته يد الدماء لبوداً (
مجروح و زخم دارى كه نيزهء [ بران ] نتوانست زيبايى او را دگرگون كند و نه تازه او را كهنه بسازد . او بدرى بود [ و با آن خونها كه چهره و سطوح بدنش را رنگين كرده است ] از آن هنگام كه دست خونهاى رنگينش پرده اى بر او كشيد مانند آفتاب فروزان ميان روز گشت . ) ] تو آن روح ناتوان نيستى كه اندوه ها و آلام بتوانند در چنگال خود تو را بفشارند . درست است كه قطعه اى از عود مى سوزد ، اما معدن عود از آتش به دور است آن چنان كه باد مى تواند شمع را خاموش كند ، ولى نمى تواند منبع نور مثلًا خود خورشيد را خاموش بسازد .