تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢ - منتخباتى از كتاب اعتراف - تولستوى
« بارى من از حيات مردمان هم شان و هم طبقهء خويش چشم پوشيدم ، زيرا ، دريافتم كه حيات ما حيات نيست ، بلكه تقليد حيات است . - دريافتم كه تجملات و تنعماتى كه ما در آن غرق هستيم ما را از شناختن حيات محروم مى سازد - دريافتم كه براى شناختن حيات نبايد حيات نادر خود را ( يعنى حيات ما را كه طفيلىهاى حياتيم ) بشناسيم بلكه بايد از حيات جمهور رنجبران ساده دل كه خلاق حياتند اطلاع پيدا كنم و معنايى كه ايشان به حيات مى بخشند دريابم . » [١] « اما حال بر عكس ، اعتقادى راسخ داشتم كه بدون دين حيات من نه معنايى دارد و نه مى تواند معنايى داشته باشد و معتقدات دينى تنها پيش من ديگر غير ضرورى نبود ، بلكه بالعكس با تجربيات ترديد ناپذير خود بدينجا رسيده بودم كه فقط اين مسائلى كه در دين و ايمان است به حيات معنايى مى دهد لا غير . » [٢] « به خود مى گفتم : كه عرفان دين ( چون خود انسانيت و يا قوهء عاقله اش ) ، از منشا مرموزى ناشى شده است . آن منشا خدا است كه هم اصل جسم انسانيت و هم اصل قوهء عاقله اش و همچنان كه جسم من كه از خدا به من رسيده است دروغ و نادرست نيست ، به هم چنين عقل و منطق من و ادراكى كه از حيات دارم بالنتيجه احوال متعددى كه سبب ترقى آن ادراك حيات در من مى شود ، نيز دروغ و نادرست نمى باشد . » [٣] « آرى همهء مردم در احوال متنوع حيات و مراتب متعدد از تربيت ، اين سؤال جاويدان را در مقابل دارند و از خود مى پرسند : ( چرا من زندگى مى كنم و نتيجهء حيات من چيست ؟ ) و فقط دين است كه به همهء ايشان قادر است جواب دهد . » [٤] « من در آن زمان نمى دانستم كه اعظم محبت آن است كه خود به محبت پيوندند
[١] همان مأخذ ، ص ٩٤ . .
[٢] همان مأخذ ، ص ٩٦ . .
[٣] همان مأخذ ، ص ٩٦ . .
[٤] همان مأخذ ، ص ٩٧ . .