تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٩ - اين همه لطافت و جمال در هندسهء كلى الهى براى كسى مطرح است كه با ايجاد كنندهء آن لطافت و جمال رابطهاى پيدا كرده است
به خود نسبت مى دهد ، گمان مى كند اين همه عظمت و تلاطم دريا تنها و تنها براى او است . بلى :
دريا به خيال خويش موجى دارد خس پندارد كه اين كشاكش با اوست
اينك درك مى كنم كه هم من با خيالاتم بازى مى كنم ، هم دريا در تو هم به سر مى برد و هم آن خس ناچيز گرفتار پندار سست است .
درست است كه درياها تماشاگهى بس عظيماند ، درياها درعين سكوت و خاموشى مى توانند اقيانوس درون ما را متلاطم بسازند .
درياها با آن موجهاى پيوسته شان مى توانند حلقه هاى پيوستهء زنجير وجود را در مقابل ديده گان ما بگسترانند ، اما با اين همه عظمتها و اين همه انگيزگىها كه درياها نشان مى دهند ، در هنگام روبه رو شدن با اقيانوس متلاطم روح كه راه ابديت در پيش گرفته است و به سراغ ديدار محبوب ابدى به تلاطم افتاده است ، مى خشكند و يا اقيانوس روح را به صورت بخار در آورده در فضاى خالى مغز بر باد مى دهند . مگر درياها مى توانند گريبان خود را از دست امتداد و وزن و تغيرات نجات بدهند ؟ اى درياهاى بىكران مى روم ، ولى دل از شما بر نمى كنم .
بر گردم گلهاى ظريف و زيبا را نظاره كنم ، گلها لبخندى دارند و بوى دلاويزى به چهرهام مى خندند و مشام جانم را مى نوازند ، نمى دانم چه آشنايى با روح من دارند كه در همان اولين لحظهء ملاقات خارهاى اندوه و پريشانى و اضطراب درونىام را از ريشه بر مى كنند و خود را به جاى آنها مى نشانند ، حتى مى كوشند بارهاى سنگين ساليان عمر را از روى دوشم بردارند و قامتم را راست كنند ، تا به همهء آنها نظاره كنم ، با رنگهاى درخشانشان زردى و تيرگى گرد و غبار چهرهام را بزدايند ، بخندند و بخندانند .
ولى براى ديدار آن جمال مطلق كه با جلال ، با عظمت درهم آميخته و از مجموع آن دو ، هندسهء كلى الهى حاصل مى شود ، اين زيبايىها و طراوت چيزى جز حروف مقطع كه اگر وصل به يك ديگر شود تازه يك سطر در بارهء زيبايى را تشكيل خواهد داد