تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٠٠ - تفسير ابيات
مسخ و كيمياى زهر مارند كه به هر چه بنگرند و دست به سوى آن دراز كنند جلوهء وجودى عالى آن را ساقط مى كنند .
گفتيم : كه توبه و انابه در هر حال و شرايطى امكان پذير نيست ، به همين ملاك براى هر دلى كه در درون انسانى ادعاى دل بودن دارد سجده امكان ندارد . اگر هم او سجده كند ، صورتى از ساييدن پيشانى به خاك است كه بىشباهت به غلطيدن خر در روى خاك نمى باشد . آخر مگر كسى كه قيافهء مزدور به خود گرفته و در مقابل پاداش و پيش برد ( خود طبيعى ) و به دست آوردن آرمانهاى ( خود حيوانى ) سجده ميكند ، مى تواند مشمول رحمت الهى بوده باشد ؟ [ بيدار شويد ، هوشيار باشيد . ] با تكيه به اين خيال كه توبه خواهم كرد ، فردايى دارم و در آن فردا به سوى خدا باز گشت خواهم كرد .
توبه آب و تاب ديگرى دارد ، اگر توبه همانند گل زيبايى باشد كه در مزرعهء روح مى رويد ، اين گل به برق و بارش بهارى تو نيازمند است ، براى رويانيدن و به دست آوردن ميوه سنت دايمى وجود دارد ، اين سنت تابش نور خورشيد ( يا بارقهء ابرهاى متراكم ) است كه بارانها فرو ريزند و ميوه را از اعماق ريشه ها و مواد مربوط و تنه و ساقه و شاخه و شكوفه درخت بيرون كشند و به صورت ميوه در آورند .
بدينسان اگر بارقهء قلبى و ابر بارانى دو ديده نباشد چگونه آتش تهديد و خشم الهى [ يا آتش تهديد و خشمى كه درون تو را خشكانيده است ] فرو خواهد نشست ؟ سبزهء ذوق وصال گريهء چشم و خندهء بارقهء روحى را نيازمند است و الا چشمه هايى كه در اعماق دل تو مخزون است نخواهد جوشيد . اگر گريهء ابر بهارى و برق همان ابرهاى متراكم نباشد گلستان راز خود را با چمن در ميان نخواهد گذاشت ، بنفشه و ياسمنى وجود نخواهد داشت تا براى ايجاد زيبايى با يكديگر پيمان ببندند ، لالهء زيبا چهرهء سرخ خود را گلگون نخواهد كرد ، گلهاى ناچيز و تيره و تار در اعماق خود طلا نخواهد ساخت . اگر گلستان و چمنى نباشد ، اگر گلزارى به وجود نيايد كه بلبلان شيدا و فاختهء جوينده را كه كوكو كنان دشت و دمن را به هواى وصال گلها