تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٠٧ - مناجات كردن شبان با حق تعالى در عهد موسى عليه السلام
مناجات كردن شبان با حق تعالى در عهد موسى عليه السلام
((١٧٢٠)) ديد موسى يك شبانى را به راه كاو همى گفت اى خدا و اى اله
((١٧٢١)) تو كجايى تا شوم من چاكرت چارقت دوزم كنم شانه سرت اى خداى من فدايت جان من جمله فرزندان و خان و مان من تو كجايى تا كه خدمتها كنم جامه ات را دوزم و بخيه زنم
((١٧٢٢)) جامه ات شويم شپشهايت كشم شير پيشت آورم اى محتشم ور تو را بيماريى آيد به پيش من تو را غم خوار باشم همچو خويش
((١٧٢٣)) دستكت بوسم بمالم پايكت وقت خواب آيد بروبم جايكت گر بدانم خانه ات را من مدام روغن و شيرت بيارم صبح و شام هم پنير و نانهاى روغنين خمرها چغراتهاى نازنين سازم آرم به پيشت صبح و شام از من آوردن ز تو خوردن تمام
((١٧٢٤)) اى فداى تو همه بزهاى من اى به يادت هى هى و هيهاى من
((١٧٢٥)) زين نمط بىهوده مى گفت آن شبان گفت موسى با كيستت اى فلان ؟
((١٧٢٦)) گفت با آن كس كه ما را آفريد اين زمين و چرخ از او آمد پديد
((١٧٢٧)) گفت موسى هان خيره سر شدى خود مسلمان ناشده كافر شدى
((١٧٢٨)) اين چه ژاژ است اين چه كفر است و فشار پنبه اى اندر دهان خود فشار
((١٧٢٩)) گند كفر تو جهان را گنده كرد كفر تو ديباى دين را ژنده كرد
((١٧٣٠)) چارق و پا تابه لايق مر تو راست آفتابى را چنينها كى رواست ؟
((١٧٣١)) گر نبندى زين سخن تو حلق را آتشى آيد بسوزد خلق را
((١٧٣٢)) آتشى گر نامده است اين دود چيست جان سيه گشته روان مر دود چيست
((١٧٣٣)) گر همى دانى كه يزدان داور است ژاژ و گستاخى تو را چون باور است
((١٧٣٤)) دوستى بىخرد خود دشمنى است حق تعالى زين چنين خدمت غنى است